شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٧ - قصه اعرابى و ريگ در جوال كردن و ملامت كردن آن فيلسوف او را
احمقىام ...: چنان كه در حديث است: «دَخَلتُ الجَنَّةَ فَإذا أكثَرُ اهلِها البُله.» (احاديث مثنوى، ص ١٠٣، از احياء علوم الدين، الجامع الصغير، كنوز الحقائق) و در معانى الاخبار صدوق و قرب الاسناد از امام صادق (ع) از رسول خدا ٦ آمده است كه «دَخَلتُ الجَنَّةَ فَرَأيتُ أكثَرُ اهلِها البُله.» راوى از امام مىپرسد أبله كيست؟ فرمود: «العاقِلُ فِى الخَيرِ وَ الغافِلُ عَن الشَّرِ. الَّذِى يَصُوُم فِى كُلِّ شَهرٍ ثَلاثَة أيّام.» (بحار الانوار، ج ٦٧، ص ٩) دلم با برگ ...: ساده زيستن و از حيلتها و وسوسهها بر كنار بودن دلم را روشن و جانم را پرهيزكار ساخته است.
|
گر تو خواهى كِت شقاوت كم شود |
جهد كن تا از تو حكمت كم شود |
|
|
حكمتى كز طبع زايد وز خيال |
حكمتى نى فيض نورِ ذو الجلال |
|
|
حكمت دنيا فزايد ظنّ و شك |
حكمت دينى بَرد فوقِ فلك |
|
|
زَوبعان زيرك آخر زمان |
بر فزوده خويش بر پيشينيان |
|
|
حيله آموزان جگرها سوخته |
فعلها و مكرها آموخته |
|
|
صبر و ايثار و سخاى نفس وجود |
باد داده كآن بود اكسيرِ سود |
|
|
فكر آن باشد كه بگشايد رهى |
راه آن باشد كه پيش آيد شهى |
|
|
شاه آن باشد كه پيش شه رود[١] |
نه به مخزنها و لشكر شه شود |
|
|
تا بماند شاهى او سرمدى |
همچو عزّ ملك دين احمدى |
|
ب ٣١٩٥- ٣١٨٧ حكمت: مقصود ياد گرفتن دانشى است كه غرض از آن بحث و جدال و مغلوب ساختن حريف در مباحثه باشد نه رسيدن به حقيقت. چنين دانش را حكمت خواندن معنى ندارد. اما حكمتى كه از جانب حق بر بنده افاضه شود، واقع را بر او آشكار مىسازد. در اين بيتها از حكمت نخست به «حكمت دنيا» تعبير كرده است كه نتيجه آن شك يا ظن است و حكمت دوم را «حكمت دينى» خواند كه دارندهاش را از آسمانها برتر برد.
زوبع: در اصل به معنى «گرد باد» است كه از اين سو به آن سو وزد. كودكان عرب آن را «ابو زَوبَعه» كنيت دهند و گويند در آن شيطانِ سركشى است. سپس آن را «شيطان» ناميدند. (لسان العرب) و در بيت مورد بحث كسى كه خوى و خصلت شيطانى دارد.
[١] در حاشيه نسخه اساس: از خود شه بود