شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٩ - باز تقرير كردن معاويه با ابليس مكر او را
|
ز آن كه صيّاد آورد بانگ صفير |
تا فريبد مرغ را آن مرغ گير |
|
|
بشنود آن مرغ بانگِ جنسِ خويش |
از هوا آيد بيابد دام و نيش |
|
٣١٨- ٣١٧/ ١ معاويه از ابليس مىپذيرد كه آن چه در جهان پديد مىآيد قضاى الهى بر آن رفته است، و به طريق جدل بدو مىگويد تو چون به قضاى حق معترفى بايد بدانى كار تو گمراه كردن مردمان است و آن لعنت كه حق تعالى بر تو كرد و فرمود «وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى يَوْمِ الدِّينِ: بر تو تا روز رستاخيز لعنت است.» (حجر، ٣٥) براى همين گمراه كردن است.
|
قومِ نوح از مكرِ تو در نوحهاند |
دل كباب و سينه شَرحه شَرحهاند |
|
|
عاد را تو باد دادى در جهان |
در فكندى در عذاب و اندهان |
|
|
از تو بود آن سنگسارِ قوم لوط |
در سياه آبه ز تو خوردند غوط |
|
|
مغز نمرود از تو آمد ريخته |
اى هزاران فتنهها انگيخته |
|
|
عقل فرعون ذَكىِّ فيلسوف |
كور گشت از تو نيابيد او وقوف |
|
|
بو لَهب هم از تو نااهلى شده |
بُو الحَكَم هم از تو بو جهلى شده |
|
|
اى بر اين شطرنج بهر ياد را |
مات كرده صد هزار استاد را |
|
|
اى ز فرزين بندهاى مشكلت |
سوخته دلها سيه گشته دلت |
|
|
بحر مكرى تو خلايق قطرهاى |
تو چو كوهى وين سَليمان ذرّهاى |
|
|
كى رهد از مكر تو اى مُختَصِم |
غرق طوفانيم الّا من عُصِم |
|
|
بس ستاره سعد از تو مُحترِق |
بس سپاه و جمع از تو مفترِق |
|
ب ٢٦٥٧- ٢٦٤٧ شرحه شرحه: پاره پاره.
عاد: تيرهاى عرب بائده، و بائده به معنى «نيست و نابود شده» است. اين تيره در سرزمينى ميان عُمان و حَضْرَموت مىزيستند و بر دين بت پرستى بودند. خداوند هود را براى راهنمايى آنان فرستاد. نام عاد در چند سوره از قرآن كريم آمده است. قوم عاد چون هود را نافرمانى كردند، بادى تند بر آنان وزيد و هلاكشان كرد.
لوط: نام او در تورات و قرآن مجيد آمده است. وى در سرزمينى به نام سُدوم در درّه