كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٨٢ - نيكى و زشتى
شب فرخنده
|
فرخنده شبى بود كه آن دلبر مست |
آمد ز پى غارت دل تيغ بدست |
|
|
غارت زدهام ديد و خجل گشت دمى |
با من ز پى رفع خجالت بنشست |
|
قلندرى
|
تا شمع قلندرى بهائى افروخت |
از رشتهى زنار دو صد خرقه بسوخت |
|
|
دى پير مغان گرفت تعليم از او |
و امروز دو صد مسئله مفتى آموخت |
|
لطف و عطاى حق
|
تا منزل آدمى سراى دنياست |
كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست |
|
|
خوش باش كه آن سرا چنين خواهد بود |
(سالى كه نكوست از بهارش پيداست) |
|
طواف كعبه
|
حاجى بطواف كعبه اندر تك و پوست |
وز سعى و طواف هر چه كردست نكوست |
|
|
تقصير وى آنست كه آرد دگرى |
قربان سازد بجاى خود در ره دوست |
|
ميكده و طريق حق
|
در ميكده دوش زاهدى ديدم مست |
تسبيح بگردن و صراحى در دست |
|
١١٢٠
|
گفتم ز چه در ميكده جا كردى؟ گفت: |
از ميكده هم بسوى حق راهى هست! |
|
گل و خار
|
هر تازهگلى كه زيب اين گلزار است |
گر بينى گل و گر بچينى خار است |
|
|
از دور نظر كن و مرو پيش كه شمع |
هر چند كه نور مىنمايد نار است |
|
نيكى و زشتى
|
آنكس كه بدم گفت بدى سيرت اوست |
و آنكس كه مرا گفت نكو خود نيكوست |
|
|
حال متكلم از كلامش پيداست |
از كوزه همان برون تراود كه در اوست |
|