كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٤١ - حكايت
|
گفت حاشا اين سخن ديوانگان |
اينچنين بىربط آمد بر زبان |
|
|
پيش هر سبزه خرى مىداشتى |
خوش بود تا در چرا بگماشتى |
|
|
گر نبودى خر كه اينها را چريد |
اين علفها را چرا مىآفريد |
|
|
گفت قدسى: هست خر نى حلق را |
حق منزه از صفات خلق را |
|
٥٧٠
|
پس ملك هر دم صد استغفار برد |
گرچه وى را ناقص و جاهل شمرد |
|
|
با وجود نفى اقرار وجود |
چون علف خوارش تصور كرده بود |
|
|
بىتجارب ازكيا را علم نيست |
كز علف حيوان تواند كرد زيست |
|
|
هان تأمل كن در اين نقل شريف |
كه در آن پنهان بود سر[١] لطيف |
|
|
عابد اول در ميان خلق بود |
كسب آداب و عبادت مىنمود |
|
|
ورنه چون داند عبادت چون كند |
بر چه ملت طاعت بىچون كند |
|
|
در اوان خلطه را خلق جهان |
ديده بود او، آنچه ديده ديگران |
|
|
بعد از آن كرد او تجرد اختيار |
چون نديده به ز طاعت هيچ كار |
|
|
بود عقلش فاسد و ناقص، ولى |
نه فساد ظاهر و نقص جلى |
|
|
مرد عابد ديده بد خر را بسى |
هر يكى را ليك در دست كسى |
|
٥٨٠
|
گفت اينها خود همه از مردمست |
هر يك از سعى خود آورده بدست |
|
|
مالك ملك آمده هر كس بعقل |
در تمسك دست ما را نيست دخل |
|
|
چو نشد اينها جمله ملك ديگرى |
پس نباشد حضرت رب را خرى! |
|
|
او ندانسته كه كل از حق بود |
جمله را حق مالك مطلق بود |
|
|
هرك را ملكيست از ابناء اوست |
هرك را ماليست از اعطاء اوست |
|
|
نزع و ايتايش بوفق حكمت است |
هرك را گه عزت و گه ذلت است |
|
|
هركجا باشد وجود خر بكار |
مىكند ايجاد از يك تا هزار |
|
|
هرچه خواهد مىكند پيدا بكن |
بىعلاج و آلت حرف و سخن |
|
|
عقل عابد را چو اين عرفان نبود |
با ملك كرد آنچنان گفت و شنود |
|
[١]- نخ: سرى