كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٣٣٦
بيقدر دنيا.
خانقاه- محل گرد آمدن درويشان.
خائف- ترسان.
خزف- خرمهره.
روضه- باغ،
زرق- مكر و حيله.
زنار- رشتهيى كه رهبانان با خود دارند.
سالوس- رياكار.
سباع- درندگان.
شبگير- صبح زود.
شماتت- سرزنش.
شنعت- زشتى.
صبى- كودكى، خردسالى.
صداع- دردسر.
صعوه- نوعى پرنده كوچك.
عقار- زمين مزروعى، متاع.
عندليب- بلبل.
قاضىالقضات- رئيس قاضيان.
كسوت- لباس.
كنشت- معبد يهوديان، آتشكده،
مثوبات- پاداشهاى نيك.
محتال- حيلهگر.
مضايق- تنگناها.
معتكف- گوشهنشين.
مغاك- گودال.
مفتى- فتوادهنده.
مفاوضه- فيض بهم رسانيدن، گفتگو.
منديل- دستمال.
واهب- بخششها.
واثق- اميدوار- مطمئن.
هبات- بخششها:
هبوط- پائين آمدن، فرود آمدن.
هدهد- شانهبهسر
|
گر همىخواهى كه باشى تازهجان |
رو كتاب نان و حلوا را بخوان |
|
|
گبران كليساى كفار فرنك |
صد طعنه زنند بر مسلمانى ما |
|
***\sُ گر چاك زنند دلق ايمانى ما\z بينند همه حيله پنهانى ما\z\E
|
گر كافر و ارمنى و ترسا و يهود |
تا خنده زنند بر مسلمانى ما |
|
|
هر چيز بشكند ز بها اوفتد وليك |
دل را بها و قدر بود تا شكسته است |
|
( فردوسى)