كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٦٨ - حكايت
را ببيند و برات بدهد، چون قبض و ثبت بنظر پادشاه رسيد پادشاه ملاحظه نمود و در حال وزير را طلبيد و گفت:
اى وزير! از من چه سفاهت و بىعقلى به تو ظاهر شده كه مرا در دفتر سفيه و نادان نوشتهيى؟!.
وزير گفت:
اى پادشاه! غلام هندى و زر خريد را كه دوازده هزار زر بدهى و روانهى هند نمائى، سفاهت از اين بيشتر مىشود؟.
پادشاه گفت: بچه دليل؟.
وزير گفت:
بدليل آنكه غلام سياه هندى زر خريد كه باين سرمايهى بزرگ معاودت بهند نمايد، بچه عقل ديگر بار بازگشت به اينجا خواهد نمود كه محكوم بحكم و بندهى فرمان شما باشد البته عيب مىداند و نقص عقل شمرد كه برگردد زيرا كه بدون تعب و رنج اين سرمايه را مالك شده و مىتواند در مملكت خود باين مبلغ فرما نفرما باشد و در نهايت خوشوقتى گذران نمايد.
پادشاه گفت:
گمان نمىرود. لا بد خواهد آمد.
وزير گفت:
اگر معاودت نمود و باز آمد بايد آنچه را نسبت به پادشاه ثبت شده حك نمود و بجاى آن غلام را سفيه نوشت!.
خلاصه آنچه وزير گفت پادشاه نشنيد و غلام را روانه ساخت و غلام چون بوطن خود رسيد همانجا ساكن و مقيم گرديد و بعيش و عشرت مشغول گشت و