كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٥٧ - حكايت
اى پادشاه! بنده چهل سال است مسافرت كردهام و با هر گروه و با هر فرقه و طائفهيى از نوع انسان ملاقات نموده و بر و بحر عالم را سير و سياحت كردهام و تا كنون اندكى كامل شدهام و سعى در معيشت بر من مشكل شده. كوچك ابدالى بهم رسانيدم و چند بيتى را سعى كرده و از بنده فرا گرفت و روزى به بازار رفت كه سعى در طلب و جلب معيشت نمايد و تحصيل پارچه نانى كند، قضا را به آستان رفيع مكان پادشاه آمده بود و شروع بخواندن قصيده كرده بود و پادشاه كشور پناه را خوش آمده و مبلغ دوازده تومان انعام بهآن ابدال مرحمت فرموده بودند، چون آن مبلغ را نزد كمترين آورد دولت پادشاه را دعا گفتم و بصرف و خوردن نعمت مشغول شديم و چند روزى را از دولت ولىنعمت به عشرت گذرانيديم.
چون روز صرف شد به خاطرم رسيد كه هرگاه كوچك ابدالى باين ناخوش آوازى و غلط خوانى قصيده را خوانده باشد و پادشاه او را مبلغى انعام و بخشش فرموده پس من اگر به خدمت پادشاه بروم و قصيدهى ديگر را در كمال بلاغت و فصاحت بخوانم اميد است كه پادشاه وظيفهى هرساله از براى من مقرر فرمايد و لكن از ضعف طالع چون به خدمت پادشاه رسيدم و شروع بخواندن قصيده كردم در عوض انعام و اكرام پادشاه فرمود كه مرا بسياست هر چه تمامتر بكشند، چون چنان ديدم، به خاطرم رسيد كه اى بختبرگشته طالع و روزگار! تو از براى كسب و تحصيل رزق و و معيشت بيرون آمدى و حال از سياه بختى كشته خواهى شد، مادام كه طالع واژگون تو اينطور است بيا و فكرى بكن كه شايد از هلاك و كشتن مستخلص گردى و بلكه در اين بين اسباب معيشتى هم بدست آورى، پس بوزير گفتم كه اى وزير! مرا مىكشيد زيرا كه صنعت بسيار مهم از دست من مىآيد، و حال اينكه اى پادشاه! من از جميع صنايع برى و عارى بوده و هستم.