كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٣٣ - حكايت
اى شهريار! اينقدر مىدانم كه خبث و غيبت را نفهميدهيى و اين خوب نيست، ديگر اختيار با شما است.
گربه گفت:
اى موش! من خبث و غيبت را نفهميدهام؟،
موش گفت:
بلى! اينقدر مىدانم كه گفتهاند:
در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست.
گربه گفت:
اى موش! در اين حرفى كه گفتى خبث و غيبت است و يا در موعظه و منع امور خبث و غيبت باشد؟ در حالتى كه جميع كتب معتبر خالى از اين احوال نيست، اولا در قرآن مجيد در آيههاى آن مثل قصص پيشينيان مانند نمرود و شداد و عاد و ثمود و فرعون مذكور است كه كل از اهل كفر و ضلال و بتپرست بودهاند و همچنين احاديث و اخبار از كفار و منافقين و اشرار، و حكايت خير و شر و وعد و وعيد و تهديد، از حد بيشمار. و تو اينها را خبث و غيبت مىدانى؟.
اى موش آيا چند روزى قبل از اين كه از چنگ من رهائى يافتى اگر از براى كسى نقل واقعه كنى، عجبا اين غيبت باشد؟!.
موش گفت. نه!.
گربه گفت:
بايد دانست كه غيبت كدام است و خبث كدام.
غيبت حرف پشت سر كردن و صحبت از برادر مؤمن است كه در برابر او چيزى نتوان گفت، و چون او غائب شود از براى ديگرى صحبت دشوار و ناملايم