كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٣٢ - حكايت
موش گفت:
چنين است كه گفتم، در اين خصوص حرفى ندارم.
گربه گفت:
در تذكرهى يكى از مشايخ نقل است كه كسى در مكهى معظمه زادها اللّه شرفا و تعظيما، در خواب ديد كه با سيصد تن از مريدان به موافقت همديگر به كعبه رفته و خمر خورده و بت پرستيده و زنار بسته و خوك چرانيده و اين همه از آن سبب كرده كه عاشق نرسائى بوده و مرتكب آن عملهاى نامشروع شده و ترك آن قسم عملهاى ناخوش را نكرده!.
اى موش! اين هم از جمله كراماتست؟ در اين چه مىگوئى؟!.
موش گفت:
چنين كسى را چگونه شخص خوب داند مگر كسى كه بىعقل و ديوانه بوده باشد.
اما اى شهريار! انسان هر چه باشد جائزالخطاست و از عنصر مختلف خلق شده و نفس و هوا در آن راه دارد و شيطان فريبدهنده در پى است و افعال و اوضاع دنيا در هر ساعت خود را جلوه مىدهد، پس احتمال دارد كسى كه با اين همه علت كه در اوست سهوى و خطائى كرده باشد، پس بر عاقل لازم نيست كه هرگاه از فرد جاهل افراد فرقهاى عمل غير مناسبى بظهور رسد همه را بر او قياس كند
پس از گفتگوى زياد در اين موضوع گربه گفت:
اى موش! از تو مزخرفات بسيار شنيدهام لكن در خاطرم نيست، اكنون هر كدام را جواب نگفتهام بگو تا جواب آن را گويم!.
موش گفت: