كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٣٠ - حكايت
اى زن نگاه كن من گربه را كشيدم نيممن است!،
دست از گربه برداشت و بزن درآويخت و او را مىزد و مىگفت كه تو مىگوئى گوشت را گربه خورد و من گربه را در حضور تو كشيدم، اگر اينكه كشيدم گربه است پس گوشت كجا است؟ و اگر گوشت است پس گربه كجاست؟
و او را مىزد تا وقتى كه بىطاقت شد، پس از اينكه بهوش و طاقت آمد گفت راستش اين است كه قدرى را خوردم و قدرى باقيمانده را به همسايه سپردم.
پس اى موش! اگر قتل عام اين شهرها كه گفتى به مقتضاى حكمت الهى بود پس شيخ را در آن چهكار است؟ و اگر به دعاى شيخ بود به حكمت چهكار دارد.
پس مىبايد كه گوينده و اعتقادكنندهى اين قول را بطريق آن زن خائن كه مردش او را بسياست منزجر ساخت معالجه و معامله نمود تا كه ديگر اين چنين دروغ بىفروغ نگويد.
اى موش سؤالى دارم و مىخواهم كه جواب آن را به راستى بگوئى!.
موش گفت:
اى شهريار اگر خوانده باشم يا شنيده باشم جواب خواهم گفت، در هر حال شما بفرمائيد؟.
گربه گفت:
اگر كسى از جهل و نادانى مدتى گناه بسيار كرده باشد و بعد از آن كه فهميده و دانا شود و توبه كند و رجوع بجانب اقدس الهى آورد آيا خداوند عالم و عالميان او را مغفرت دهد يا نه.
موش گفت:
بلى! خداوند عالميان ارحم الراحمين و اكرم الاكرمين است بىشك و شبهه