كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٢٣ - حكايت
كنيز در كجاست؟ آن غلام بچه بىتامل گفت كه در فلان جاست، و خبر از قاضى نداشت كه چه كرده و چه پرداخته.
خواجهسرايان آن غلام بچه را برداشته روانهى آن مكان گرديدند و غلام كنيز را بيرون آورده بدست ايشان داد و ايشان كنيز را برداشته به دربار سلطان رسانيدند.
پادشاه چون نظرش بر آن كنيز افتاد متعجب گرديد، بعد از آن از كنيز حقيقت احوال پرسيد و آن كنيز آنچه از قاضى به او رسيده بود تمام را بتفصيل شرح و بيان داد.
پس بفرمودند تا قاضى را حاضر كردند و در حضور قاضى آنچه واقع شده بود باز تقرير كرد.
پادشاه از اين سخنان برآشفت، تاجر را طلبيده و خلعت داد و نوازش فرمود و كنيز را با اموالى كه تاجر بقاضى سپرده بود گرفته تسليم تاجر نمود و تاجر را مقتضى المرام روانه ساخت، و قاضى را سياست تمام كرد و امر كرد كه به آتش بسوزانند.
بعد از اين پسر را گفت:
چه چيز به تو بدهم كه در عوض آن مردى و خوبى كه از تو صادر گرديد؟.
پسر بعرض رسانيد كه امر، امر پادشاه است.
سلطان فرمود كه انسب و اولى آنست كه تو وزير من باشى!
پس پادشاه فرمود تا آن پسر را باعزاز تمام بحمام بردند و او را به خلعت پادشاهى مخلع نموده مركب و يراق مرصع و خانه و خيمه و ظروف و فرش و آنچه لازمهى مقام وزارت بود به او عطا گرديد و او را وزير اعظم خود گردانيد.
خواجه حسن ميمندى كه شنيدهيى همان پسر است كه پدر و مادر از طفيلى