كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢١٦ - حكايت
اى قاضى! چرا اين كنيزى كه تاجر به تو سپرده و بسفر رفته و الحال آمده كنيز او را تسليم نمىكنى؟ و در سال مبلغهاى كلى از مال تجار و امانت مردم حسب- الشرع بمهر و حكم تو صورت و فيصل مىيابد و هرگاه تو را از اين نوع اعتبار و ديندارى بوده باشد لازم آنست كه شر تو را از سر مردمان رفع و دفع كنيم و ديگرى را تعيين نموده تا رواج كار خلايق بوده باشد.
قاضى گفت:
پادشاها! بر عمر و دولتت بقا باد! تاجر كنيزى امانت باين فقير سپرده بسفر رفت، پس از مدتى كنيز او روزى بحمام رفت و باز نيامد، و در اين باب آنچه را قبلا بجهت تاجر نقل كرده بود بعرض پادشاه رسانيد و محضرى كه كدخدايان مهر و امضاء نموده بودند بيرون آورده تقديم سلطان نمود.
چون سلطان محضر را ديد بتاجر فرمود:
هرگاه كنيز تو فاحشه شده باشد و كشته شده است در اين باب قاضى چه تقصيرى دارد؟!.
تاجر بيچاره را جواب نماند و حيران و سرگردان و غمناك برگرديد و بمنزل خود رفت، و قاضى هم خوشحال به خانه آمد و كنيز را طلبيد و شروع در سياست كرد كه شايد او را راضى كند تا كه دست خود را در گردن او درآورد.
كنيز با اين همه سياست كه كشيده بود و بدن او تماماً مجروح شده بود، راضى بهآن امر شنيع نگرديد.
قاضى پس از آن كنيز را به زندان فرستاد.
قاضى خاطر جمع از طرف تاجر گشته با خود مىگفت كه ديوان اين امر بسلطان رسيد و طى شد ديگر تاجر را املى نمانده و قطع تعلق كنيز را نموده برفت.