كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢١٥ - حكايت
پس چون شب بر آمد تاجر برخاست و به خانهى قاضى آمد و غلامان قاضى را خبر كردند، تاجر را بياوريد و به مهمانخانه بنشانيد.
بعد از ساعتى كه قاضى آمد، تاجر از جاى برخواست تعظيم و تكريم بجا آورد و گرم صحبت شدند.
قاضى گفت:
اى تاجر! شما تازه از سفر آمدهايد و لايق نبود كه يكدفعه بمجرد باز آمدن از سفر، سخن چنين بر دوستان خود گفتن، باين سبب روزى صبر و عدم مكالمه در طلب شما شد، اما اصل مسئله اينست كه كنيز روزى از روزها ارادهى حمام كرد و از خانه بيرون رفت، ديگر او را نديدم تا آنكه يك روزى جمعى از جهال محله، فاحشهيى بكشتند چون آن خبر منتشر شد معلوم گرديد كه همان كنيزك بود كه فاحشه شده بود و جهال محله از روى تعصب و غيرت او را كشته بودند.
تاجر چون اين سخن را شنيد بسيار مضطرب و پريشان خاطر شد و ديوانهوار از خانهى قاضى بيرون آمد و در فكر اين بود كه آيا قاضى راست مىگويد؟، و اگر راست مىگويد كى اين معنى بر من ظاهر خواهد شد؟ و اگر دروغ مىگويد اين نوع دروغ را چگونه خاطر نشان قاضى نمايم؟ پس از تفكر با خود گفت اولى اينست كه عريضهيى در اين خصوص بايد نوشت و به دربار پادشاهى سلطان محمود رفته و آن را بمحضر سلطان رسانم.
لهذا تاجر عريضهيى نوشت و در آن كيفيت مسئله را بعرض پادشاه رسانيد.
چون پادشاه از مضمون عريضه مطلع گرديد كس فرستاد قاضى را حاضر ساختند.
چون قاضى بحضور سلطان حاضر شد، پادشاه پرسيد: