كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢١٤ - حكايت
چيزى از روم و تبريز نياورده بودم كه لايق باشد!.
قاضى گفت:
اى تاجر! آنچه از باب كنيز شما بر ما واقع شده زياده از حد و بيان است زحمت بسيار كشيدم لكن از براى خاطر شما همه را منظور داشته تحمل نمودم، اما چگونگى واقع مختصرش اينست:
اى تاجر! چون كنيز شما تا مدت يك سال بيمار بود و كوفتهاى عظيم داشت و آزار ذات الجنب و ذات الصدر داشت و استسقاء و اسهال و تب نوبه و تبلرز و يرقان و قولنج و دردسر و آزار باد بواسير و از مرضهاى ديكر هم بسيار عارض او شده بود، حكماى حاذق بر سر او حاضر ساخته و مبلغهاى خطير خرج ادويه و معاجين و صفوف و شربت و عرق كرديم و مبلغ ده دوازده تومان خرج حكماء و اطباء گرديد، حال نقل كردن آن همه زحمات لزوم ندارد، انشاءالله تعالى فردا صحبت خواهيم داشت.
اين بگفت و روانه حرم شد.
تاجر بيچاره نااميد برگشت و با خود مىگفت حكايت غريب است و قاضى عجب مرد باانصافيست! الحكم للّه، حالا بروم شايد كه فردا كنيز را بستانم.
چون صبح شد تاجر بيچاره مبلغ ده دوازده تومان زر و پارچهاى چند برداشت و بدر خانهى قاضى برد و به غلامان گفت:
عرض كنيد كه مرد تاجر آمده است و كنيز را مىخواهد!.
پس از عرض غلامان، قاضى گفت: برويد بتاجر بگوئيد كه امشب مهمان مائيد، انشاءالله شب تشريف مىآوريد!.
تاجر بيچاره باز مضطرب شد و حيران برگرديد.