كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢١٢ - حكايت
شما فردا بيائيد!.
تاجر بيچاره با وجود آن خواهش و اشتياق كه با كنيز داشت مأيوسانه برگشت و به خانه خود رفت، آن شب تا صبح متفكر بود.
قاضى هم سفارش به غلامان كرده بود كه چون فردا تاجر بيايد بگوئيد كه خويشان حرم قاضى به مهمانى آمدهاند و سه روز قاضى به مهماندارى مشغول است و بيرون نمىآيد.
چون صبح صادق شد تاجر با خود فرمود گفت كه چون مدتيست قاضى كنيز را نگاه داشته تحفهيى بايد جهت ايشان برم و كنيز خود را به خانه آورم، لهذا اقمشهاى چند از پارچههاى اعلى در بقچهيى بسته بر دوش غلام نهاده بدرب خانهى قاضى فرستاد، چون غلام تاجر بدر خانهى قاضى آمد آن بقچه را به اندرون فرستاد، پس از وصول آن قاضى غلام خود را فرستاد و گفت:
اى تاجر! قاضى مهمان دارد و جمعى از خويشان حرمش مهمانند و تا چند روز بيرون نمىآيد، شما تشريف ببريد هر وقت قاضى بيرون تشريف آورد شما را خبر خواهيم كرد!.
پس تاجر بيچاره مضطرب و متفكر شده برگشت.
بارى تا مدت يك ماه قاضى بتأخير دفع الوقت كرده بعد از مدت يك ماه، قاضى روزى به ديوانخانه نشسته بود ناگاه تاجر به اندرون آمد و سلام كرد.
قاضى جواب نداد و تغافل نمود.
آن تاجر بيچاره در گوشهيى نشست تا آنكه قاضى از ديوانخانه فارغ شد و برخواست كه برود آن مرد تاجر گفت:
اى قاضى! واجب العرضى دارم.