كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢١٠ - حكايت
اى كنيز! من مىخواهم كه چون من با تو محبت دارم، تو هم با من مهربان باشى و اگر نه تو را تنبيه و سياست كردن آسان است.
كنيز گفت:
من عاجزم و حقير و بىكس و با خود اين فكر مىكنم كه از آن روز كه مرا اسير كردهاند و از مادر و پدر و اقربا جدا ساختهاند و از ملك خود بملك ديگر بردهاند بسيارى چون من را در اين واقعه به شمشير برنده هلاك ساختهاند و اين همه قضيه و بليه كه ديده و شنيدهام خداوند عالميان همه را بر من سهل و آسان گردانيده پس قصهى سياست و تعذيب تو باين كمينه چه خواهد كرد؟! و مرا از گرسنگى و برهنگى پروائى نيست، و كشتن امريست بهتر از آنكه كسى نزد پروردگار خجل و شرمسار باشد.
الحال اى قاضى! اختيار دارى، اگر گمان مىكنى كه من با تو رام مىشوم و سازش نموده و تن در دهم به نهايت غلط رفتهيى! و اين امريست محال، و آنچه در باب سياست من بخاطر دارى تقصير و تكاهل مكن.
قاضى از اين گفتگو برآشفت و كنيز را بسيار بزد و مقيد ساخت.
چون چند روزى ديگر بگذشت باز قاضى به خانهيى كه كنيز را مقيد ساخته بود آمد و زبان به نياز و لومه بگشاد و گفت:
اى بىعقل! حيف باشد كه چون تو كسى دربند باشى و گرسنگى و برهنگى بكشى! چرا دست در گردن من در نياورى كه بعيش و عشرت بگذرانى و كنيزان و غلامان و خواجهسرايان همه در خدمت تو باشند؟. آخر اى بىعقل من از تاجر كمتر نيستم بيا و از غرور و جهل و نادانى بيرون آى و به جادهى عيش و شادكامى درآى تا چند روزهى عمر خود را به فراغت بگذرانيم.