كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٠٢ - حكايت
موش با خود گفت كه خوب بهانه يافتهيى! بگو كه به خانه مىروم و مشورت مىنمايم و باز مىآيم.
پس از اين موش متوجه خانه شد و بعد از ساعتى بيرون آمد و گفت.
اى شهريار چكنم؟ از خجالت و شرمندگى شما نمىتوانم سر برآرم.
گربه گفت:
از چه جهت؟.
موش گفت:
بواسطهى آنكه مشورت كردم راه نداد و مىترسم اينكه در خاطر شما بگذرد كه بنده دروغ گفته باشم.
گربه گفت:
اى موش با كه مشورت كردى؟ با تسبيح يا بقرآن يا بكتب مختلفه يا به قرعه يا با دانشمندان يا با زنان؟.
چون موش دريافت كه گربه در اين باب دقت و اهتمام مىنمايد تا كه او را دروغگو در آورد، با خود گفت كه اگر بگويم با تسبيح، خواهد گفت كه در حضور من استخاره كن، و اگر بگويم با قرآن، گويد كه تو قرآن چه دانى، و اگر بگويم با كتاب، گويد كه در كتابهاى ديگر مشورت و استخاره اعتبار ندارد، و اگر بگويم با دانشمندان، گويد دانشمند در خانه تو كجاست؟ پس اولى آنست كه گويم با زنان كردهام و او قبول ننموده، لهذا بايد بگويم در حديث واقع است كه هرگاه كسى خواهد كه مشورت كند، چنانچه كسان دانشمندى نباشد با مشورت بايد كرد تا چه روى بنمايد!
پس گربه گفت:
اى نابكار كذاب! اين روايت درست و صحيح نيست.