كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٠٠ - حكايت
رسول خدا را از اين معنى خبر داد و فرمود:
اكرم الضيف و لو كان كافرا.
پس اى موش حكايت ديگر بشنو:
حكايت
آوردهاند كه در زمان حضرت رسول عليه الصلاة و السلام، يك شب پس از نماز خفتن، چهار كس از غير ملت بر در مسجد آمدند و گفتند كه ما بندهييم از بندگان خدا، آيا كسى باشد كه ما را امشب جاى داده و چيزى بدهد تا ساكن شده و بمانيم؟.
حضرت فرمودند كه اى مردمان ايشان را دريابيد.
پس بعضى از مردمان حاضرين سه نفر از آنها را به خانههاى خود بردند و يك نفر را حضرت رسول عليه الصلاة و السلام برداشته به خانه برد و در اطاقى كه مردم صحبت مىداشتند بنشانيد و از براى آن مرد كاسهى آشى بردند و خدمه آن حضرت كه كاسه را برده بودند در خانه را بسته بودند و آن مرد چون گرسنه بود آش بسيارى خورده و خوابيده بود، نيمهى شب بول و سنگينى معده بر او غالب شده از خواب بيدار گشته هر چند جهد و سعى كرد راهى نيافت و ضبط خود را هم نتوانست و آن فرشهاى اطاق را بهغايت ملوث كرد و چون صبح شد از خجالت بگريخت.
پس از آن جماعتى به خدمت آن حضرت آمدند و چون حضرت بر سجادهى نماز تشريف داشتند آنان بهآن خانه آمدند كه شب آن مرد مهمان در آن بود، ديدند كه فرشهاى آن خانه ملوث به نجاست است لهذا زبان بلوم و كنايه گشادند و مىگفتند كه اين چه قسم مهمان بوده كه حضرت به خانه آورده و چنين خرابى كرده؟