كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٩٤ - حكايت
مرد لر گفت:
خير پادشاه نخوردهام!.
پادشاه گفت:
مىدانى اين چه چيز است و چه نام دارد؟.
مرد لر گفت:
نامش بيقين نمىدانم، اما بگمان من چيزى مىرسد، در آن سرحد كه ما هستيم مرديست كه از ما بعقل و ادراك قابل و برتر است و هرساله يكمرتبه بشهر مىآيد، از قضا يك روزى از شهر آمده بود و مىگفت در شهر حمامهاى خوب بهم مىرسد، بنده را گمان چنين است كه اين حمام است.
چون پادشاه اين را شنيد بسيار بخنديد و فرمود كه مبلغ مذكور را بوزير بدهند.
وزير گفت:
پادشاها! بفرما تا دو سر بدهند، زيرا دو سر بردهام، چه كه اين مرد نه فالوده و نه حمام را ديده!.
پادشاه فرمود تا دو سر بدهند.
پس اى عزيز من! تا كسى چيز را نديده باشد و نخورده باشد چه داند چيست و چه لذت دارد.
پس هر چه خداوند عالميان خلق كرده است از براى اين است كه ايشان آن را ببينند و بخورند و بنوشند و ببويند و تمتع يابند و الا خلق نمىشد، پس خداوند عالميان اين نعمتها را از براى بندگان خلق كرده است و براى ايشان حلال و طيب و طاهر گردانيده و فرمود:
كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ.