كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٨٨ - حكايت
شعر
|
زبان بريده بكنجى نشسته صم بكم |
به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم |
|
از اين مزخرفات تاب و توان از گربه بيرون رفت و گفت:
اى موش بىهوش! تا كى از اين حرفهاى بىعقلانه گوئى و تأمل نمىكنى؟!،
اين آواز دوستى كه در اين وقت خواندى و نفهميدى و ندانستى چه نفعى دارد و اين قصهى پوچ و بىحاصل كه از براى حب دنيا تطويل دادى چه فايده و ثمرى بخشد؟، اكنون گوش و هوش بدار و جواب را بشنو كه گفتهاند:
شعر
|
گوش خر بفروش و گوش تازه خر |
كين سخنها در نيابد گوش خر |
|
ديگر در اين باب گفتهاند من هم مىگويم، اگر تو ترك عادت جبلى كنى و مكر و حيله نكنى و گوش هوس بسوى من كنى، البته از من بشنوى و بر لوح جان و خاطر جاى داده و ثبت كنى، و اگر بطريق اول كه آن همه نصايح گفته شد و بر تو اثر نكرد، حال هم چنين خواهد شد.
پس اى موش! گوش دار تا كه شايد اين پندها را سرمايهى روزگار خود سازى.
اى موش! اينكه در باب فراغت و آسايش و رفاهت دنيا و جمع مال و به عشرت صرف كردن و لباسهاى فاخره پوشيدن و طعام لذيذ خوردن و شراب لطيف نوشيدن و در مرتبهى عيش كوشيدن و سعى در نوال منصب و مقام و اندوختن مال از براى بازماندگان، داد سخنورى دادى، جواب هر يك را بشنو!:
آوردهاند كه خداوند عالميان در كلام مجيد فرموده كه من رفاهيت و آسايش را خلق نكردهام و بندگان در سعى و طلب آن مىكوشند! و اين معنى كه آسايش خلق نشده دلالت و حجت بر جميع حال و احوال و اوضاع انسان است و نص از كلام