كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٨٦ - حكايت
شعر
|
سگ اگر مشرك و بخيل نبود |
آب را در زبان نمىنوشيد |
|
|
موش اگر ميل راستى مىداشت |
چكمهى زرنگار مىپوشيد |
|
و اگر صد بار شهد مصفى را اضافهى افيون نمائيد، شين نگردد.
|
اگر تخم حنظل بهنگام كشت |
بكارد ملائك بباغ بهشت |
|
|
كند شهپر خويش را جاى بيل |
بدان آبيارى كند جبرئيل |
|
|
نسيمش اگر نفحهى جان كند |
به پايش اگر آب حيوان كند |
|
|
سرانجام گوهر نيارد ببار |
همان ميوهى تلخ آرد ببار |
|
موش گفت:
اى گربه! هميشه در صحبت بودن خوش نيست، هر ذىحيات را سعى معاش و فكر مأكول و مشروب و ملبوس نمودن و خرج عيال و اطفال و مرمت خانه و ترتيب و تنسيق باغ و فكر هيمه و چراغ و نفع و نقصان و تهيهى اسباب منزل را لازم است، و اگر ترك همه كنى و مدام در صحبت باشى عاقبت رسوائى و پريشانى خواهى داشت و دشمن را شادكام خواهى نمود.
لهذا هر ذىحيات را بايد كه به روزگار خود تامل كند و چند روزى كه زندگانى دارد، بعيش و عشرت با لباسهاى الوان و نعمتهاى گوناگون خود را جلوه دهد و از باغ زندگانى تمتع بردارد و اگر چنانچه روز و شب در فكر چنان كردن و چنين گفتن باشد، از نعمتها و لباسهاى لطيف و ظريف و تازه و عشرت و صحبت و لذت بازماند و در نظر اهل روزگار خود را خوار و ذليل و كثيف نمايد و اين فراغت عيش، بىسعى پيدا كردن ممكن نمىشود، پس لا بد بايد سير و گرسنه در اطراف روان باشد تا كه معيشت خود را بيابد، و گاه باشد لقمه لايق حال او بهم رسد و