كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٨٥ - حكايت
مانده مضطرباً در بيابان مىگرديد كه مگر خود را به قافله رساند. قضا را دزدى در آن بيابان بود، چون تاجر آن دزد را ديد حيران و پريشان شده بر جاى خود بماند، دزد بر سر تاجر نهيب آورد و گفت: چه همراه دارى؟. آن مرد بيچاره يارائى زبان گشودن نداشت و نتوانست جواب گويد، دزد را بگمان آنكه از كمال استغنا او را پروائى ندارد لهذا بر او غضب شد و شمشير بر فرق تاجر زد و از اسبش به زير كشيد و برهنه كرد و نقدش از ميان باز كرد و رختش را بپوشيد و به اسبش سوار شد و گفت: اكنون بيا و دست مرا ببوس و بگو مبارك باشد!،
حالا اى گربه! تو نيز بدان عداوت جبلى كه ميان موش و گربه مىباشد و عنادى كه طالب علم را با صوفيه است مرا مخاطب و برابرى بهر عمر وزيد مىكنى تا آنكه بصد زحمت و مشقت از دست تو خلاص شدم و از آنوقت كه خلاصى يافتم تا حال جميع پيروان و شيخان مستجابالدعوه را هرزهگوئى و ناسزا گرفته و مىگوئى و مرا هم چنان ترسان ساختهاى كه مدت عمر نمىتوانم نزديك تو آمد، بلكه سعى در تحصيل معيشت هم بر تن دشوار است، حالا با اين همه درد سر و زحمت و بدون برهان و حجت بيايم تصديق كنم كه طالب علم بر حق است و صوفى باطل؟!.
گربه گفت:
پس اين همه دليل و نظير كه آوردم همه عبث بود پس همان حرف شيخ مناسب است كه گفته:
شعر
|
با سيهدل چه سود خواندن وعظ |
نرود ميخ آهنين در سنگ |
|
اى موش! تا حال ندانستم كه تو را چه قدر كيد و مكر است، اكنون دانستم و فهميدم!، چرا كه گفتهاند: