كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٨١ - حكايت
خلفاى بنى عباس كه بر مسند خلافت نشسته بود معتزلى را رخصت امامت و پيشنمازى داده، آن خليفه از اقوام نزديك بهلول بود.
چون بهلول بكمال عقل و دانش آراسته بود و عداوت تمام با معتزل داشت هر روز بمسجد مىرفت و سخنهاى ركيك و ناخوش و درشت به معتزلى مىگفت، چون جماعت پيروان معتزلى مىديدند كه بهلول به معتزلى خفت و خوارى مىرساند بهلول را از مسجد بيرون كردند و بعد از آن بامر نماز قيام نمودند، چون بهلول چنان ديد، روزى پيش از نماز كلوخى برداشت و بمسجد رفت و در زير منبر پنهان شد، چون وقت نماز شد مردم جمع شدند معتزلى بمسجد آمده نماز گذارد، پس از اداى نماز بمنبر بر آمده مشغول موعظه گرديد عبارتى برخواند كه معنى آن اين بود كه فرداى قيامت شيطان را عذاب نمىرسد زيرا كه دوزخ آتش است و شيطان هم از آتش است جنس از جنس متأذى نمىگردد!:
بهلول خواست كه بيرون آيد صبر كرد.
باز معتزلى عبارتى ديگر برخواند كه معنى آن عبارت اين بود كه خير و شر هر دو برضاى خداست!
بهلول خواست كه بيرون آيد باز صبر كرد و خود را ضبط نمود.
در آن اثناء باز معتزلى عبارتى برخواند كه معنى آن عبارت اين بود كه خداى تعالى را در روز قيامت مىتوان رويت نمود!.
پس از شنيدن اين عبارت، بهلول را ديگر طاقت صبر نماند و از زير منبر بيرون آمد و كلوخى كه در دست داشت بر سر آن معتزلى زد و پيشانى او را بشكست.
بهلول از مسجد بيرون رفت، آن جماعت چون چنان ديدند برخواسته آن معتزلى را برداشته به خانهى خليفه بردند و شكايت زيادى از بهلول نمودند.