كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٧٩ - حكايت
مدعى را بىخبر!.
شير گفت:
اى بنىآدم! مرا دست از تو برداشتن محال است، اما مهلت تهيهى آلات حرب مىدهم.
هيمهكش گفت:
اى شير! اسباب و آلات حرب من در خانه است و من در اينجا اسلحهى حرب ندارم و در اين بيابان از كجا بياورم؟.
شير گفت:
برو در خانه و اسلحه را بياور!.
پس از شنيدن اين سخن، هيمهكش با خود گفت: الحمد للّه، اكنون شايد بتوان جان از دست اين دشمن خونخوار به سلامت برد و او را ببلاى خود گرفتار كرد. بعد از آن بشير گفت:
مىترسم كه بكمال زحمت به خانه رفته و اسلحهى حرب را بياورم و تا برگردم تو رفته باشى و سعى من باطل گردد.
شير گفت:
بهر صيغهيى كه تو خواهى مرا قسم بده كه من به جائى نروم تا تو باز گردى!.
هيمهكش گفت:
اى شهريار! اگر راست مىگوئى و خواهى خاطر مرا آسوده گردانى بايد رخصت دهى تا من دست و پاى تو را به ريسمان هيمهكشى به تنه خارى و يا درختى ببندم آنگاه از عقب سلاح بروم و بعد از مراجعت شما را مرخص نموده با هم نبرد نمائيم. اى شهريار! اگر چه اين سخن و گفتگو نسبت بشما كمال بىادبيست، اما