كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٢٨ - حكايت
ديگر از موش و گربه از هر باب نقلها خواهى شنيد و از تصوف موش و گربه مباحثه و مجادلهى بسيار خواهى ديد، اما چه حاصل! مىترسم بمطالبى كه بكمال درك و شعور آراسته، نرسيد و نصيب كمطبعان كمخرد شود و رنج اين حقير ضايع گردد.
|
آوردهام از بحر برون در گهر بار |
تا بر سر بازار دكانى بگشايم |
|
|
فدم شده خم بر سر بازار تكبر |
تا گوى ز ميدان سعادت بربايم |
|
|
ترسم كه شود مشتريم كم نشناسد |
كز بيم باين ششدر معنى بگشايم |
|
مطلب آنكه خوانندگان و مستمعان، بكمال تدبر و تفكر در اين نظر نمايند تا روزنهى خاطر خود را از پرتو اين انوار معانى روشن گردانند
*** باز آمديم بر سر صحبت موش و گربه.
گربه خون دل مىخورد و مىگفت:
اى موش! طريق دوستى و مهربانى چنين نباشد كه تو با من كردهيى.
موش گفت:
چه كردهام؟ خواستم ببينم اعتقاد تو در حق من در چه مرتبه است و اگر نه به دوستى قديم قسم كه چند نفر را باز داشتهام در هر وقت كه اطعمه پخته شود مرا خبر كنند، چون دانستم كه شما را تنها نشستن مشكل است آمدم تا صحبت بدارم.
گربه گفت:
اى موش! چيزى خواندهيى؟.
موش گفت:
كوره سوادى دارم، اما در نحو وقوف و مهارتى تمام دارم.