كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٢٧ - حكايت
گربه گفت:
اى موش! جزاى من اين بود كه چنين مروتى در حق تو كردم و تو حالا بمن در مقام مكر و تزوير سخن مىگوئى و همچنين مىنمايد كه قول و بول تو يك حال دارد، هر وقت كه خواهد بيايد، هر وقت كه نخواهد نيايد!:
موش گفت:
اى گربه! اگر تو را عقل مىبود، آنوقت از دستم نمىدادى!.
*** اى عزيزان! اين گفتگوى موش و گربه را گمان نبريد كه بيهوده است! موش نفس امارهى شماست كه بمكر و حيلهها مىخواهد از دست عقل خلاصى يابد و پيروى شيطان كرده فساد كند، بعد از آن باين تمسخر و ريشخند نمايد، و هر زمان به نانى و هر لحظه بنعمتى اختيار از دست عقل بربايد.
اى دوستان! باين طريق، صولت و شوكت گربه موش را بتصرف خود در آورد ولى عاقبت نان و يخنى كه از موش شنيد آنچنان ملايم شد و طمع پردهى فراموشى بر ديدهى بصيرتش گذاشت كه فريب خورده. موش را از دست بداد.
اگر عنان از دست، بدست نفس اماره ندادى از نيل بمقصود باز نماندى.
و مطلب از اين حكايت اينست كه در هر لفظى چندين وجه از نصيحت ظاهر مىگردد، اما توقع آنكه، قياس نكنى كه بهر كس برسى بگوئى شخص خوشطبعى است.
بارى، از روى خواهش دل و هوش، نصيحت برآر از قصهى گربه و موش، تا حقيقت نفس شهوت كه جواز اينها از شدت رغبت و خواهش او بهم مىرسد بدانى و بيابى. و به حقيقت فنائى دنيا و اوضاع او كه بزبان گربه نقل كرده دريابى.