كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٢١ - حكايت
گربه گفت:
چون من اين سخن شنيدم، باريكهى فنائى رسيدم و دست از مال و نعمت دنيا كشيده و از روى نياز مهر بربريدم و در زاويه قناعت پاى در دامن شكيبائى كشيدم و از صحبت خلائق دورى گزيدم و در شاهراه يتوكل المتوكلون نشستم و به تنهائى بسر بردم و دست در آغوش صبر نموده و شكيبائى پيشه گرفتم، كه در اين باب گفتهاند:
شعر
|
اى برادر خو به تنهائى چنان كن متصل |
كز خلائق با كسان صحبت نباشد غير دل |
|
اى موش تو نيز دست از مال مردم كوتاه كن، صبر و قناعت را تحمل نما و بردبارى را پيشه كن تا اثر پرتو شعشعهى آيه: فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلًا، و نسيم فضل حديث: الصبر مفتاح الفرج، بر روزنهى دل و دماغ تو لامع و ساطع گردد.
موش گفت:
اى شهريار! عجب دارم از علم و فراست و كياست شما، گاهى چيزى چند بيان مىكنى كه در آن ريا و مكر و دروغ ظاهر مىشود.
گربه گفت:
بگو آنچه حمل بر دروغ مىكنى كدامست؟
موش گفت:
للّه الحمد و المنة كه شهريار طالب علم است، مگر بمفاد آيه قرآن مجيد لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ چرا آنچه مىگوئى بجا نمىآورى؟
گربه گفت:
آنچه بايد بجا آورده شود كدامست؟