كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٢٠ - حكايت
بيد از ترنج پرسيد كه تو كيستى؟ گفت مرا ترنج گويند.
بيد در جواب گفت:
شعر
|
نصيحت گويمت از من نرنجى |
چه راحت از تو حاصل كه ترنجى! |
|
جغد گفت:
من اين وضع را ديدم، از سير باغ و بوستان گذشتم و بسير گلستان پرداختم.
گل سرخ را ديدم بر تخت زمرد تكيه زده، از قطرات ژاله در گرانمايه بر گوش افكنده، جواهرى گوناگون بر روى بساط زبرجد سبز ريخته.
و گل زرد را ديدم به مثابه طلاى دست افشار بر آفتاب حيات آميخته، بر چهرهى گلستان رنگارنگ انداخته و سنبل را ديدم بسان گلعذاران زلف را از بن هر موى با چندين دل عشاق آويخته.
و سوسن و نرگس را ديدم كه زبان بتعريف باغ گشوده.
و قصرى در آن باغ بود كه كيوان را از رشگ او در دل داغ بود.
من پرواز كردم و بر بام آن قصر نشستم تا زمانى تماشا كنم، باز گشتم و از كنگرهى قصر نگاه كردم و بمفاد ليس فى الدار غيره ديار اثرى از آثار آنها نديدم، همين است كه مىبينى، ديگر چه گويم از بىوفائى روزگار بىاعتبار و گلهاى ناپايدار!
شعر
|
چو بلبل دل منه بر شاخ گلزار |
كه گريى عاقبت بر خويشتن زار |
|
|
هر آن قصرى كه سقفش بر ثرياست |
چو نيكو بنگرى ويرانهى ماست |
|
چون بوستان را چنان ديدم، از آن روز در خرابه جا گرفتم و دست از آبادى برداشتم.