كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١١٨ - حكايت
سنگلاخ بيابان سفر كنند و در عقبشان دزدان خونخوار در كمينگاه و طراران پرمكر و حيلهوران، در پيش روى ايشان چاه عميق، و آنها از بيخودى غفلت كه دارند بعقب و حوالى و حواشى خود نمىگردند تا آنكه دزدان، ايشان را گرفته برهنه مىكنند.
موش گفت:
اى شهريار! تو از كجا اين حالها را مشاهده كردهيى و اين مرتبه از چه كس يافتهيى؟ اگر بيان نمائى كمال مرحمت كرده باشى.
گربه گفت:
مىخواهم كه از براى تو نظيرى بياورم صحيح و صريح بكمال بلاغت نظم و نثر به حقيقت آراسته، اما اگر هوسى دارى بيان كنم كه گفتهاند:
از براى نادان دانش بكار بردن و بر كمفهمان عبارتپردازى كردن، عقد گوهر بر گردن خر بستن است.
موش گفت:
اى شهريار! دانش سنگ محك است، شهريار را آنچه بخاطر مىرسد بيان كند، هر كرا بصيرتى هست، درك مىكند و مىداند، و كسى را كه بصيرت ندارد نقصان بكمال عقل اهل دانش نمىرسد، اگر جواهرفروش بساط گستراند و اوباشى جواهر او را نشناسد، بر جوهر جوهرى كسرى و نقصانى نخواهد بود، و تو در بيان نمودن شفقت فرما
گربه گفت:
اى موش، دانسته و آگاه باش كه: