كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١١٠ - حكايت
حد و حصر نداشت و تو مىدانى كه در حجره طالب علم بغير از كاغذ و پشتى و كتاب و نمد زير پائى چيز ديگر نيست، و موشان از عداوت قلبى و ظالمى كه جبلى ذات ايشانست، هجوم به كتابهاى طالب علم مىآوردند و كاغذهاى طالب علم را پاره پاره و نابود مىكردند و ليقه از دوات او بيرون مىآوردند و دستار سر طالب علم را ضايع مىنمودند و نمد حجره را سوراخ مىكردند.
آن طالب علم از دست موشان عاجز بود تا آنكه من داخل آن حجره شدم و موشى را گرفتم، طالب علم را خوش آمد، در حال ته سفرهيى كه داشت بمن داد و هر روز مرا بسيار عزت مىكرد تا مدتى چند بگذشت، روز بروز در كشتن موشان سعى مىكردم و ايشان را به جزاى خود مىرسانيدم تا چنان شد كه قليلى موش كه مانده بود از من گريزان شدند و طالب علم چون اين مردى را از من مشخص كرد مرا پيش طلبيد و دست بر سر و رو و دهن من مىكشيد و مىگفت: اى سنور خير مقدم! مرحبا مرحبا، اجلس عندى! و هر روز مرا غايط در خاك كردن و پنهان نمودن تعليم مىكرد و همچنين تعليم بعضى كلمات در اصول و فروع مىداد، نمىبينى كه ما گربهها معومعو مىكنيم به مد و تشديد مىگوئيم، و ديگر بسيار مسئلههاى شرعى ياد گرفتم، اكنون در درس و بحث مهارت تام دارم و بكمال صلاح آراسته، و يقين كردم كه آزار امثال شما، مردم را عبادتست.
موش گفت:
از كجا مىگوئى؟
گفت:
از روى دليل و حديث.
موش گفت:
بيان فرما