كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٠٦ - موش و گربه
خلاصى خود سعى مىنمايد و ارادهى گربه آن بود كه موش را بدست بياورد، پس گفت:
اى موش! من دوستى و مهربانى تو را دانستم، لزوم به زحمت و حاجت نقل و فروش نيست، اگر تو راست مىگوئى اين دم صحبت غنيمت است، بيا تا با هم صحبت بداريم و از غم زمانه آسوده باشيم
موش گفت:
اى شهريار! قبل از اين عرض كردم كه فرزندان من منتظرند، من به خانه روم و ايشان را ملاقات نموده باز به خدمت مشرف گردم و شرط كنم كه فرداى قيامت تو را شفاعت كنم،
گربه گفت:
اى حرامزاده! تو را اين مرتبه از كجا حاصل شده است كه مرا شفاعت كنى موش گفت:
اى گربه! در گلستان شيخ سعدى نوشته است:
شعر
|
شنيدم كه در روز اميد و بيم |
بدان را به نيكان ببخشد كريم |
|
گربه گفت:
اى حرامزاده نابكار! بدى من و خوبى تو از كجا معلوم است؟
موش گفت:
اى شهريار! نيكى من آنست كه مظلوم و بدى شما آنست كه ظالمى!.
گربه گفت: اى بىخبر نادان! از احوال و هول قيامت خبر ندارى، اگر خواهى از براى تو بيان كنم!.