تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٧٣ - حكايت
در بيداى داء فقر متحيّر بماند. بيت: [٥٠ پ]
|
مرگ حاجتمندى از مرگ طبيعى بدتر است |
زانكه آن هرلحظه باشد وين[١] بجز يكبار نيست |
|
فكرت بر وى مستولى شد. با خود گفت كشف حال خود با كه گويم و دواى داء درونى [را] درمان از داروخانه كدام كريم طلبم.
بسر تربت يحيى خالد برمكى رفت و شب آنجا زنده داشت و بتلاوت كلام اللّه مشغول شد و از روان او استمداد طلبيد، و از عشق با قلق ميگريست، تا نسيم صبح بوزيد و نزديك شد كه رايت آفتاب ارتفاع يابد.
ناگاه خواب بر وى غلبه كرد و يحيى را ديد او را ميگويد: اى جوانمرد در اين مقام كه ما افتادهايم، دست ما جز بكفن نمىرسد، و ليكن در آن ويرانهها رو، در فلان موضع آفتابه زرست بردار و عمر بخوشدلى گذار.
چون از خواب بيدار شد، انديشه در دل او جاگرفت، تا بيامد و آن موضع را بطلبيد و زر برداشت و بخانه برد، و طريق بذل و انفاق و سرف پيش گرفت و از جادّه اقتصاد عدول كرد.
و چون صرّافان و ضرّابان سكّه قديم ديدند، گفتند اين جوان گنج يافته است تا چنين بىرنج كسب، كار او ساخته مىشود. اين حال بحضرت مامون عرضه داشتند.
مامون باحضار آن جوان مثال فرمود، ازين حال استعلام [٥١ ر] نمود.
چون صورت قضيّه خود از اول تا آخر بر طريق راستى در ميان نهاد و حكايت عشق خويش و بذل يحيى بعد از وفات تقرير كرد، مأمون فرمود كه آن زر بدو مسلّم و مهيّا داريد، كه زشت باشد كه يحيى مرده بخشش كند و مأمون زنده بازستاند.
[١] - ص: زانكه اين هرلحظه باشد وان.