تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٣٣ - حكايت
از اين ملكى با حشمت و شوكت كه مدارك اوهام از حدّ نعمت او فاتر بود، نهال بخت و دولت بر جويبار عظمت و حشمت در نشو و نماى: «أَصْلُها [١٥٩ پ] ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ»[١]، در اين اقليم چندگاه بر كار پادشاهى فرمان دهى كرد و مدّتى در حصول امانى و سلطنت و كامرانى بماند. پس از آن مزاج روزگار اقبال از حالت اعتدال منحرف شد و طراوت كشتزار ربيع شادى از تواتر نواير سموم حوادث پژمرده گشت و ساقى دور زمان در فرجام جام: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»[٢] بچشانيد. مرغ جان از نشيمن تن برپريد و تعلّق و پيوند ببريد.
در پايان آن عجمه او را دخمهاى ساختند و بر سر او عمارتى متكلّف پرداختند، و چند روزى آن بقعت به «دخمه شاه» معروف بود و آن عمارت در عالم موصوف.
بعد از مدّتى كه دست از مرمّت آن باز داشتند، و اصلاح و [المام] شعث او را خوار گذاشتند؛ آن ستودان آبادان روى بخرابى آورد و دير برنيامد تا آن دير داثر شد و قواعد آن اساس انهدام پذيرفت و اطلال آن سمت اندراس گرفت. پس از چندگاه بر سر آن راه درويشى وفات يافت، هم در آنچنان مغاكى كردند و او را آزاد در آن مزار انداختند و سبك سنگى چند بر سر آن حقير [١٦٠ ر] فقير برافراختند. روزگارى گورهاى ايشان را از يكديگر تميز نمىشايست كرد. چندانك از تصادم ايّام و تقادم اعوام، آثار مدفن ايشان مطموس شد و طلل معهد مدروس گشت. تواتر هبوب قواصف و تعاقب هجوم عواصف، جدث عامر و لحد داثر ايشانرا از خاك پاك كرد و با تراب كفات و عظام رفات درآويخت، و ايشانرا خاك بهم آميخت كه مطمح و هم از تميز ميان استخوان شاه و گدا قاصر آمد. چون اين سرگذشت بچشم سر ديدهام، از اين سبب دل بكار خويش بستهام و با بيگانه و خويش بكموبيش خوض نپيوسته، و دست فراغت از
[١] - قرآن ١٤: ٢٩.
[٢] - قرآن ٣: ١٨٥.