تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٢٩ - حكايت
حكيم بهم در طاعت حقّ كوشيد، تا در آن منزلتى سنىّ و مرتبتى هنىّ يافت.
حكايت
و مشهور است كه در زمين هند شهرى بزرگ هست، خلق آن شهر در روز معيّن كه موسمى باشد بعد از انقراض صد سال، بيكجا مجمع سازند و منادى از قبل حاكم شرع بر سر پشتهاى بلند رود و ندا كند كه بر سر اين پشته شخصى برآيد كه اين موسم را پيش ازين [١٥٦ پ] ديده بود. وقت باشد كه مردى يا زنى پير و ساقط قوى، ضعيف، سخت شست، كورچشم، كوژپشت را بر سر آن پشته بدارند. تير قامتش انحناى كمان گرفته، صفاى مشرب شباب او از شوب شيب و ريب كبر كدر پذيرفته، ساق از مساوقت فرونشسته، ساعد از مساعدت بازايستاده، از حركت او بركت برخاسته، بنشيند. پس آن پير گويد سرمايه جوانى هرچند بضاعت مزجات است، اما قرب و درجات و فوز نجات هم بپايمردى بضاعت با دست توان آورد، خنك جايگه مبدأ شباب كه اغصان شجره جوانى بافنان شجره شادمانى آراسته باشد، و طرّه شمشاد چمن عهد صبا بدست مشّاطه نسيم صبا پيراسته. پيش از آنكه قامت چون رباب او چنگسان خميدن و صبح صادق شيب از اطراف مطالع موى شب رنگ دميدن گيرد، پرده هوس از پيش هوش بردارد و چنگ در دامن توبت و انابت آرد و مقبل شباب را مغتنم دارد و زمام فرصت ضايع نگرداند. شعر: [١٥٧ ر]
|
فما خير برق لاح فى غير وقته |
و واد غدا ملآن بعد اوانه |
|
و حقيقت داند كه «ما انقضت ساعة من دهره الّا [ان] ينقصه من عمره» ديده انتباه بگشايد و خود را خواب غرور ندهد و فريب و زرق چرخ زرّاق نخرد و حلاوت شهد شادى او را كه مرارت صاب[١] نفاد بر عقب است نخورد، و باقبال
[١] - الصاب شجر مر( اربنوعا).