تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٢٥ - حكايت
تأسّف بر فوات مال بر دست ممال! و بىيقين[١] يقين دان كه عالم با عالم نماندى [و] جاهل محروم شدى. و انگار كه احجار و اشجار عالم زر و نقره است، و مقاليد تمامت كنوز جهان تسليم تو رفته، و ترا در همه مطلق العنان و نافذ التصرّف گردانيدند؛ چون آخر الامر گذشتنى و گذاشتنى[٢] است، بدان چه مناقشت و منافست توان كرد و چه عيش و لذّت صورت بندد؟! عادت روزگار آنست كه نضارت ربيع شباب را ذبول خريف شيب عوض دهد، و زود روى برتابد و داده بربايد و بر هيچ حال نپايد، و طور آخر شربت فنا دهد و دور پسين دُرد دَرد چشاند، از دسم سم و از نعم غم گذارد.
حكايت
گويند هارون الرشيد شربت آب در دست داشت؛ ابن سماك بحضرت او درآمد. او را گفت مرا پندى ده! گفت يا امير المؤمنين! اگر نگذارند كه اين شربت آب بخورى و ترا طاقت برسد و هلاك [نزديك] شود و شفاى خود از آن دانى؛ همه مملكت بهاى [آن] ارزان شمرى يا نه؟ گفت بلى. گفت چون بخورى و رها نكند كه بيرون آيد و ترا طاقت برسد؛ همه مملكت خود فدا كنى، يا نه؟
گفت بلى. ابن سماك گفت پس چه فرق توان كرد بمملكتى كه شربت آب [١٥٤ ر] و بولى نيرزد.
اى جوان بجوانى خود مغرور مشو! كه بيشتر مردم در عنفوان شباب شربت فنا تجرّع كنند، و اگرنه چنين بودى در عالم پيران از جوانان بيشتر بود [ند] ى.
امير المؤمنين على بن ابيطالب كرّم اللّه وجهه به سلمان نامه نوشت كه دنيا مانند مار است، مصراع:
|
«نرم و رنگين و اندرون پر زهر» |
دست برومنه و روى
[١] - اليقين الذى لا يسمع شيئا الا ايقن به.
[٢] - ص: گذشتى و گذاشتى.