تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٢٣ - حكايت
تو نربايد! چه اگر هواى نفس دست تسلّط يابد؛ روى ترا از قبله سداد و كعبه داد بربايد، و مهالك و معاطب را بنظر حسّ و هوس زينت و آرايش دهد؛ تا هرچه محظور شرع و خرد باشد، بىآنكه در عواقب امور فكرى صايب واجب داشته آيد، ارتكاب رود و شرعا و عقلا مباح و مستحسن داند، و احوال آخرت نامضبوط ماند و بمعالجت (؟) كشد. نعوذ باللّه.
بلكه چون محقّق است كه على الضرورة شربت فنا چشيدنى است و زحمت و ضربت مرگ كشيدنى و از آن مفرّ و مخلص نامتصوّر، عاقل بايد كه دايم مترصّد نداى رحيل باشد و بمزخرفات حلى و حلل و لعل و پيروزه زينت دو روزه دنيا فرح و مبتهج نشود، تا از تبعات نكال ايمن باشد و عواقب امور بخير انجامد.
|
فان كنت لا تدرى متى الموت فاعلمن |
بانّك لا تبقى الى آخر الدّهر |
|
آدم كه اصل جنس انس بود از پلّه اين تله نجست. عيسى مريم كه صاحب منشور «آتانى [١٥٢ پ] الكتاب» بود با خطاب «انّى متوفيك» رفت.
محمد رسول اللّه كه كافّه مخلوقات بر مائده وجود او بطفيل وجود او (؟) نشستند در جيد حيات او «انّك ميّت و انّهم ميّتون» [آويخته آمد].
تا ارباب خرد را معلوم گردد كه متقاضى فنا را با هيچكس مساعدت نيست.
پادشاهان نامدار كه دبير پير تير تاريخ خيرات و برات مبرّات ايشان مينوشت:
«هل تحسّ منهم من احد او تسمع لهم ركزا». ملوك كامكار كه از تنعّم دنيا بسوار (؟) ديباى تستّر داشتند و بامل فسيح عرصه جهان تنگ پنداشتند، بواسطه جاه بر خلق تكبّر كردند، و از ناز كه جامه حرير تن نازك ايشان را بيازردى عالم را مدام و بنى آدم را غلام خود دانستندى، در دام اين واقعه چگونه گرفتار شدند. چون وقت دررسيد شكوه و شوكت و قدرت و عدّت مفيد و منجح نيامد و