تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٢٢ - حكايت
بر حال و مآل خود مويه بسزا واجب دارد.
|
ناصرخسرو بجايى ميگذشت |
واله و شوريده چون آوارگان |
|
|
ديد سرگين دان و گورستان بهم |
شهقهاى زد گفت اى نظارگان |
|
|
[١٥١ پ] نعمت دنيا و نعمت خواره بين |
اينش نعمت و اينش نعمت خوارگان! |
|
ابن عمر، رضى اللّه عنه، گفت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم دست مرا بگرفت و گفت يا عبد اللّه در دنيا غريب باش، يا چون رهگذر باش، و نفس خود را از مردگان شمار! پس گفت ايكه بجمال و مال مغرورى، بر دولت و نعمت دنيا كه چون باد برگذارست و چون ابر ناپايدار تكيه مكن، و پرده هوس از پيش هوش بردار، و بر تقلّب احوال روزگار غدّار ببصر بصيرت نظرى بسزا واجب دان! تا چگونه قدهاى صنوبريرا چنبرى گرداند و چهر [ه] هاى ارغوانى را زعفرانى كند. گاه درويشى را از گلخن آرزو [و] محنت بگلشن ناز و نعمت رساند و بر فرش شرف و بساط نشاط نشاند، و گاه توانگريرا پلاس افلاس در جيد وجود پوشاند و غبار ادبار بر فرق احوال او فشاند. و چون ندانى كه مساعى[١] (؟) اجل كى رسد و ساعة فساعة وصول او ممكن است، چندين عمل قبيح پيش مگير و بنعمت اين جهان كه در معرض انتقال است فريفته مشو! بعزّ دنياوى كه بر شرف زوال است مغرور شدن، و از آن ثبات [و] دوام تصوّر نمودن از حصافت دور [١٥٢ ر] مىنمايد. شعر:
|
و ماهى الّا ليلة ثمّ يومها |
و حول الى حول و شهر الى شهر |
|
|
مطايا يقرّبن الحديد الى البلى |
و يدنين اشلاء السّقيم الى القبر |
|
در حقيقت «وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى»[٢] تامّل كن و از همگى احوال تحرّى رضاى مولى اولى دان! و باهوش باش تا قوّت ترا ضعيف نكند و زمام اختيار از دست
[١] - شايد« مباغى» يا« متقاضى» باشد.
[٢] - قرآن ٨٧: ١٧.