تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢١٦ - ٣٧ - خلافت مستعصم
بستد، و در آن وقت مؤيد الدين علقمى استاذ الدار بود. بيعت مستعصم را از او مخفى داشتند و گفتند او را بطلبيم و مشورت كنيم؛ اگر راى او موافق راى ما است فهو المقصود، و الا او را بكشيم. و آنجا خادمى بود كه با ابن علقمى دوستى داشت، از اينحال او را اعلام داد. چون درآمد اكابر و خدم را ديد ايستاده.
شرابى گفت مستنصر درگذشت. [١٤٨ ر] ابن علقمى جزع آواز نهاد و دستار خراب كرد. گفت وقت جزع نيست بجاى مستنصر كه را بنشانيم؟ ابن علقمى گفت بمشورت احتياج نداريم، خلافت بر اميركبير مستعصم مقرّر است. همه را خوش آمد. بعد از آن پرده برداشتند. مستعصم ايستاده بود استاذ الدار سلام كرد و بكلمت موجز بوظايف تعزيت اقامت نمود، و بيعت كرد.
و بامداد دار الخلافه را درها بگشادند، و ندا دردادند كه دوش مستنصر وفات يافت و پسر خود مستعصم را بر شما خليفه گردانيد. و بطلب وزير نصير- الدين[١] ابن ناقد فرستادند، و او بكلى از سخن گفتن و تردّد بازمانده بود، او را در محفّهاى بياوردند تا كار بيعت تمام شد.
بعد از آن از تدبير ملك غافل ماند، و طريقت لهو پيش گرفت. و وزير وقتها ميگفت كه لشكر مغول همه جهانرا گرفتند، و عدد ايشان بيش از آنست كه امير المؤمنين با ايشان مقاومت تواند كردن. چندانكه وزير از اين نوع ميگفت فايدت نميداد. و اركان دولت گفتند وزير ترا ميترساند، و چنان كردند كه بسخن او التفات نكرد و اين قضيه را خوار گذاشت. تا چنان روايت كنند كه چون هولاكو بغداد [را] بگرفت و خليفه در [١٤٨ پ] حضرت پادشاه هولاكو بايستاد؛ فرمود كه تو چه مردى و چه عقل و تدبير دارى كه نه لشكر جمع كردى كه با ما جنگ كنى و نه با ما لطف و مدارا مسلوك دارى.
[١] - ص: ناصر الدين( تج ٣٥٦، طق ٢٩٣).