تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٠١ - ١٨ - خلافت مقتدر
شد و عاضد او را وزارت داد، و او در ملك تمكين تمام يافت و دست نوّاب عاضد از ملك كوتاه كرد و باستبداد حكم مىكرد. قضا را درين ميان عاضد رنجور شد، و در سنه سبع و ستين[١] و خمسمائة بمرد و مصر از خليفه هاشمى خالى ماند. صلاح الدين يوسف باستقلال ملك مصر شد، و چون صلاح [الدين] حاكم گشت، كس به بغداد فرستاد، و مستضى خليفه را بشارت داد، [١٣٨ ر] مستضى شاد شد.
حكايت خلفاى بنى فاطمى در مغرب آن بود كه ذكر رفت، باز با سر سخن مقتدر رويم. سبب صغرش مقتدر را خلع كردند، و عبد اللّه بن المعتزّ را خلافت دادند. خلافت او يك روز بيش نبود. باز مقتدر قوّت گرفت، و از جوانب روى بدار الخلافه نهادند، تا آنگاه ميان مقتدر و يكى از بندگان او، نامش مونس، نقارى[٢] پيدا شد و بحرب انجاميد. مقتدر كشته شد و سر او برداشتند و پيش مونس بردند و تن او را بر راه بينداختند. گويند عورت برهنه بود، هيزم فروشى ميگذشت، حزمهاى خار بر او انداخت تا عورتش پوشيده ماند. مدت خلافت او بيست و چهار سال بود و در شوّال سنه عشرين و ثلاثمائة كشته شد.
وزير او عباس بن حسين بود[٣]. چون او كشته شد، وزارت به على بن [محمد بن فرات] داد، [و] او وزيرى كريم [و كثير] الانفاق بود. چون او نيز كشته شد وزارت به محمد بن عبيد اللّه خاقانى[٤] داد. و چون [سوء] تدبير و تخليط او بسيار گشت، مقتدر او را معزول كرد، وزارت به على بن عيسى جرّاح داد. [١٣٨ پ] و او از افاضل علما بود، و هرسال از املاك او هشتاد هزار دينار درآمدى، يك نيمه بر فقها و فقرا و ارباب صلاح خرج كردى و يك نيمه بر عيال خويش. و او
[١] - ص: و تسعين( طق ٢٣٧، تج ٢٠٢).
[٢] - تج ٢٠٣: آزارى، طق ٢٣٨: جرت ... منافرة.
[٣] - تج ٢٠٤.
[٤] - تج ٢٠٥، طق ٢٤٠.