تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٧٨ - ٢ - خلافت منصور
آزارى كه از او در دل داشت برشمردن گرفت و ابو مسلم هريك را جوابى ميگفت. آنگاه منصور دست برهم زد، جماعت درآمدند و او را بكشتند و در آب انداختند. پس لشكر او را بنواخت و عطا داد، و عذرها خواست.
و در سال سنه ثلث و اربعين و مائه[١] منصور مهندسان و فلاسفه و اهل طب بهر طرف بفرستاد تا جايى اختيار كنند كه جاى خوش باشد و هواى معتدل، تا شهر بنا كند. ايشان بهرجا بگرديدند، برين موضع كه اكنون بغداد است اتّفاق كردند.
منصور آنجا رفت، صومعه راهبى آنجا بود. راهب چون آن غلبه و تحشّم بديد از موجب اجتماع سؤال كرد. [١٢٢ ر] گفتند خليفه اينجا شهر خواهد ساخت. گفت اينجا شخصى عمارت خواهد كرد كه او را مقلاص خوانند.
اين سخن را با منصور گفتند. گفت و اللّه كه مرا در كودكى مقلاص مىخواندند.
و آنجا بچشمش خوش آمد و شب آنجا بود، و فرمود تا اساس عمارت بنهند.
چنانكه او گفت كوچهها و بازارها و مساجد و حمامات وضع كردند و آلات جمع آوردند، و منصور خشت بردست گرفت، و گفت «بسم اللّه و الحمد للّه و الارض- للّه يورثها من يشاء من عباده». و هر بزرگى آنجا كوشكى ساخت. و اول سال مائه و خمسين منصور در بغداد بنشست.
ابو العباس سفّاح عيسى را بعد از منصور خليفه كرده[٢] بود و بيعت مردمان ستده. چون منصور بنشست و پسرش مهدى بزرگ شد، خواست كه خلافت به مهدى رسد. انواع كيد و مكر بتقديم رسانيد، مفيد نيامد. هرجا حربى سخت بودى، عيسى را فرستادى. و نهر عيسى كه اكنون معظم اعمال است در بغداد بدو بازخوانند. بعد از آن مال بسيار بپذيرفت، عيسى قبول نكرد[٣].
[١] - تج ١٠٦.
[٢] - در تج ١١٥ چيز ديگرى ديده ميشود.
[٣] - ص: كرد.