تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٦١ - ٤ - خلافت مروان
[٣]- خلافت [معاوية بن يزيد]
او را بو ليلى گفتندى. مردى نيكوسيرت و ديندار بود، سه ماه خلافت كرد، آنگاه روز جمعه بر منبر رفت و گفت من عاجزم و با كار خلافت بر- نمىآيم، و من خواهم شما را خليفهاى باشد چون عمر بن الخطاب و نمىيابم.
و اگر حقّ بود و اگر باطل اين كار بنو اميه كردند، و من نمىتوانم كردن. كسى را كه مصلحت دانيد نصب كنيد! و از منبر بزير آمد و در خانه رفت و بيرون نيامد تا وفات رسيدش.
[٤]- خلافت مروان
مروان بن الحكم بن ابى العاص بن اميّة بن عبد الشمس. چون معاوية بن يزيد ترك خلافت كرد و مردم بهم برآمدند، شاميان بنو اميّه را مىخواستند و حجازيان عبد اللّه بن زبير [را] و بعضى شاميان خالد [بن] يزيد را و بعضى ابن حكم را بسبب كبر سن، كه خالد كودك بود. عاقبت خلافت بر مروان بن الحكم مقرر شد. و مروان چون خلافت يافت، لشكر بكشيد و مصر را بگشود. و او را ابن طريد گفتندى، جهت آنكه پدرش را حكم پيغمبر صلى اللّه عليه و سلم [١١٠ پ] روز فتح مكّه رانده بود. چون خلافت به عثمان رسيد او را بازخواند و صد هزار درم عطا دادش، و مردم در حقّ او طعن زدند. اما عثمان گفت من شفاعت او كرده بودم. پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم فرمود چون خلافت بتو رسيد او را بازآور، سبب آوردن آن بود.
چون با مروان بيعت كردند، مادر خالد يزيد را بخواست تا او را از مرتبت خلافت اسقاط كند. روزى خالد و مروان را سخنى افتاد، خالد را گفت يا ابن الرطبه! خالد ازين دشنام خجل شد و با مادر شكايت كرد، بغايت برنجيد، و شب بالشى بر دهان او نهاد تا نفس منقطع شد و بمرد. مدت امارت مروان نه ماه بود.