تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٥١ - ٤ - خلافت امير المؤمنين و امام المتقين على
عمر و عاص با ابو موسى گفت نمىدانى كه عثمان بظلم كشته شد؟ ابو موسى گفت بلى. گفت كه معاويه اقربا و اولياى عثماناند (؟) گفت بلى. گفت ترا چه زيان دارد كه با معاويه باشى كه ولىّ عثمان است و تدبيرى دارد و برادر ام حبيبه است، و ترا فوايد بسيار باشد. ابو موسى گفت معاذ اللّه كه بدنيا ميل كنم.
اما عبد اللّه عمر لايق است كه صاحب ديانت است. عمر و عاص راضى نشد و گفت مصلحت در آنست كه تا هردو [را] خلع كنيم، كه مسلمانان از بهر خود امامى اختيار كنند. ابو موسى اين راى بپسنديد و برين قرار گرفت.
ابو موسى بر سر منبر رفت و گفت من على و معاويه را از خلافت خلع كردم.
چون او سخن تمام كرد، عمرو بر منبر شد گفت ابو موسى امام خود را خلع كرد، و من نيز هم او را خلع كردم و امامت را بمعاويه دادم. ابو موسى گفت دروغ گفتى، ما اتّفاق چنين نكرديم، و بهم برآمدند [١٠٤ ر] و مردم متفرّق شدند. عمر و عاص پيش معاويه رفت و برو بخلافت سلام كرد.
در اول سال چهلم سه كس از خوارج: يكى مبارك بن عبد اللّه، دوم عمر بن بكر، سوم عبد الرحمن بن ملجم عليه اللعنة، در مسجد كوفه حكايت كشتگان خود ميكردند و ميگريستند و بر امير المؤمنين و معاويه و عمرو بن عاص لعنت ميكردند و ميگفتند جهان ازين سه كس خرابست، ما خود را فداى خلق كنيم و هريك يكى ازينها را بكشيم.
پس عبد الرحمن بن ملجم على را اختيار كرد و مبارك بن عبد اللّه معاويه را و عمر بن بكر عمر و عاص را، مقرّر كردند كه اين كار در ماه رمضان كنند.
هم بدان ميعاد، مبارك بن عبد اللّه به دمشق معاويه را زخمى زد، امّا مؤثر نبود. و عمر بن بكر به مصر رفت[١] اتّفاق را آنروز عمر و عاص جهت انحراف مزاج
[١] - ص: عمر و بكر به مصر رفتند.