تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٤٤ - ٢ - خلافت امير المؤمنين عمر
بعد از آن در جنگ شروع كردند و چند روز متواتر حربهاى عظيم رفت.
آخر الامر بادى سخت برخاست و خاك و خاشه برچشم لشكر عجم مىانداخت.
عرب آن فرصت غنيمت شمردند و بجملت حملت كردند، و لشكر ايشان را بشكستند، و رستم كشته شد و لشكر او متفرق شدند. سعد در پى ايشان كرد، و از دجله گذشت، و در مقامى كه جلولا گويند، خلقى بسيار را بكشت و غنيمتى بسيار بگرفت [٩٩ ر] و دخترى از آن كسرى اسير كرد.
و درين مدّت خاطر امير المؤمنين عمر بحالت لشكر اسلام بغايت نگران بود، و هرروز پياده بيرون آمدى و بجانب راه عراق نگريستى، تا باشد خبرى از لشكر سعد برسد. ناگاه روزى بشير سعد برسيد. عمر او را گفت از كجا مىآيى؟ گفت از عراق. گفت از سعد چه خبردارى؟ گفت حقّ تعالى او را نصرت داد و لشكر عجم را بشكست. و اين مرد امير المؤمنين را نمىشناخت، اشتر مىراند و عمر پياده با او مىرفت و خبر مىپرسيد. چون سؤال كرد، گفت مرا مشغول مدار كه ميخواهم كه بزودى بخدمت امير المؤمنين روم.
امير المؤمنين گفت عمر منم. مرد خجل شد و از شتر فروجست و خدمت كرد و عذر خواست.
پس بمدينه آمد و فتحنامه بصحابه نمود و همان روز بسعد نوشت كه بر عقب هزيمتيان مرويد، آنچه حقّ تعالى داد شاكر باش، و شهرى بنا كن كه لشكر آنجا باشد. سعد بر موجب فرمان كوفه را بحال عمارت آورد، و هركس از لشكر جهت خويش خانهها ساختند.
و بعد از آن لشكر بمدائن برد و فتح كرد و ذخائر سه هزار ساله ملوك عجم در تصرّف آورد و خمس آن بحضرت خلافت فرستاد.
و چون فتوحات [٩٩ پ] متواتر شد، و خمس غنائم بحضرت خلافت بسيار