تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٤ - احتمالى درباره مؤلف
از اين معنى استعلام فرمود. رئيس بعد از تقديم شرايط زمين بوس كرد، گفت همچنين است كه عرضه داشتهاند و حالى گاو را حاضر كرد.
ملك از غزارت شير استغراب فرمود و در خاطر آورد كه آن گاو بستاند. بامداد چون بدوشيدند [٩ پ] نقصانى فاحش ظاهر بود. ملك فرمود كه مگر مرعى گاو مختلف است، چه در شير نقصانى هرچه بيشتر مشاهده مىرود. ميزبان گفت مرعى گاو مختلف نيست، ليكن محتمل است كه حاكم قصد كرده كه اين گاو بستاند. و در خبرست كه چون والى انديشه ظلم كند حقتعالى بركت برگيرد. و همانا نقصان شير را سبب همين بوده باشد.
و اگر شرف اصغا ارزانى فرمايد صورت حال اين كار عرضه دارد. فرمود كه ببايد. گفت پدر من مردى مقلّ الحال و بسيار عيال بود و از دنياوى گاوى داشت كه خود با هفت عيال بشير آن تعيّش نمودندى، سلطان ماضى را بدين ديه گذار افتاد، افراد لشكر چون صاحب يدى نديدند آن گاو را بكشتند.
پدر من از آن حال خبر يافت. آتش سينه، دفينه خزانه صبر او را بر باد داد. شعر:
|
ما حال من كان له واحد |
يؤخذ منه ذالك الواحد |
|
تا بدرگاه شكايت برداشت و تظلم نمود. سلطان در طلب آن حال مبالغت نمود، فرمود تا بتعريك او تقديم رود، البته با دست نيفتاد و از سطوت و قهر سلطان بكنج اختفا پناه طلبيد.
و چون سلطان از تحصيل ايشان مأيوس گشت فرمود تا بعد از تفقّد و جبر خاطر [١٠ ر] آن يك گاو را هفتاد گاو عوض دادند، و يكى از آنها اين گاوست، و اين خير و بركت نتيجه آن صدق نيت است. و اكنون ملك را دولت بايد مقرون