ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٣١٣ - (٧٦٢) ادامه روايت
برخى از ايشان اكنون درگذشتهاند و برخى زندهاند، سخنان خود را در باره خلافت نقل كردند. من مانند گذشته ايشان را به شكيبايى و آرامى خواندم براى نگاهدارى دين اسلام، دينى كه پيامبر آن را با رنج بسيار از پاشيدگى حفظ كرد و با تدابير گوناگون مردم را دلجويى مىكرد هنوز مسلمان نشده مىگريختند. از خوراك و پوشاك آنان كوتاهى نمىكرد. در حالى كه ما دودمان نبوت در سراهاى بىسقف در زندگى مىكرديم، ديوار سراهاى ما شاخههايى از درخت خرما بود نه فرشى داشتيم نه زير اندازى. چند تن با جامهيى روزگار سپرى مىكرديم و به نوبت در آن نماز مىگزارديم شبانه روزها گرسنه مىمانديم. پيامبر همان يك پنجمى را كه خدا براى ما نهاده بود به ديگران مىداد. توانگران تازى را با آن دلجويى مىكرد دينى كه با اين سختى فراهم شد، من بايد آن را نگاهدارى كنم. و اختلاف در آن پديد نياورم. هر گاه مخالفت مىكردم از دو حال بيرون نبود يا پيروى مىكردند به سود من با مخالفان مىجنگيدند و كشته مىشدند يا كنارهگيرى مىكردند و از تقصير فرمان بردارى من كافر مىشدند. چون مقصر مىدانست كه نسبت به من مانند محل قوم موسى نسبت به مخالفت با هارون مىدانست. من ديدم تأسف خوردن و بردبارى پاداش مرا نزد خدا بيشتر مىسازد و به سود دين اسلام است و حق خود را خواسته بودم و اين كار شايسته بود. چون ياران پيامبر گذشتگان و غير گذشتگان مىدانستند من از ديگران بيشتر و دودمان من ارجمندتر و پيروان من بلندتر بودند، دليل ايشان براى جانب دارى از من واضح بود. چون من خود داراى سوابق نيكو و خويشى وراثت پيامبر بودم و به موجب وصيت صريح و بيعتى كه به گردن كارگردانان خلافت داشتم شايسته خلافت بودم. چون پيشوايى امت به دست او و در خاندان او بود نه دست آنان كه متصدى شدند. خاندان پيامبر كه خدا ايشان را پاك شناخته است پس از مرگ او به سبب پاكى ايشان از ديگران خلافت لائقتر بودند از ديگران.
آنگاه از ياران خود پرسيد چنين نيست؟. همه تصديق كردند.