ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٣٠٦ - (٧٥٩) ادامه روايت
سپاهگاه خويش ساخت. مشركان نزديك آمدند و به يكبارگى بر ما هجوم آوردند، بسيارى از مسلمانان تباه شدند و باقى گريختند، من با پيامبر بر جاى ماندم و مهاجر و انصار به سراهاى خويش به مدينه باز گشتند و همه مىپنداشتند كه پيامبر و ياران وى كشته شدهاند. من نزد پيامبر هفتاد و اندى زخم خورده بودم آنگاه جاى چندى از آنها را نشان داده گفت من در اين روز آنچه كردم اميدوارم كه پاداش آن را خدا بدهاد. آنگاه از ياران خود پرسيد آيا چنين نيست؟ همه گفتند چنان است.
مقام پنجم- گفت اى برادر جهود، همه قريش و عرب گرد هم فراهم شدند و پيمان بستند كه از نبرد ما باز نايستند تا پيامبر را با هر چه مسلمانان خاندان عبد المطلب هلاك گردانند. آنگاه با ساز و برگ خويش آمدند و كنار مدينه فرود آمدند، و مىپنداشتند كه سرانجام پيروزى با ايشان است. فرخ سروش فرود آمد پيامبر را آگاه ساخت. پيامبر گرد خويش و مهاجر و انصار خندفى كند قريش فرا پيش آمدند و بر پيرامون خندق فرود آمدند و ما را تنگ گرفتند و ما را بيچاره و زبون مىانگاشتند. پيامبر همچنان ايشان را به دين خدا خواندى و به خويشاوندى سوگند دادى البته سرباز زدند اين خواندن به خدا اينان را بيشتر سركش ساخت. دلاوران قريش و عرب در آن روز: عمرو بن عبد ودّ بود كه بسان اشتر مست درشت رفتى و مبارز خواستى و رجز خواندى گاهى نيزه جنباندى و زمانى شمشير راندى، كسى از بيم دلاورى وى ياراى مبارزه با او نداشتى، با اين همه كسى از مسلمانان رگ دارى نشان نداد، پيامبر مرا خواست و به دست خويش دستار بر سر من بست و اين شمشير را به من داد (اشارت به ذو الفقار كرد) من به نبرد وى بيرون راندم، زنان مدينه بر من گريان گرديدند و چنان مىپنداشتند كه من نه مرد ميدان عمرو بن عبد ودّ هستم، سرانجام به دست من كشته شد. او هنگام مبارزه ضربتى بر سر من نواخت كه هنوز جاى آن نمايان است، اشارت بدان كرد. و گفت به دست من تباه شد و دشمنان به هزيمت رفتند سپس از ياران خود پرسيد آيا چنين نبود؟. همه تصديق كردند.