ترجمه خصال شيخ صدوق - مدرس گيلاني، مرتضي - الصفحة ٣٠٤ - (٧٥٨) ادامه روايت
شنيدن اين را نداشته باشيد. گفتند چرا؟. گفت: چون از شما اعتراضاتى شنيدهام، مالك اشتر نيز جوياى دانستن مطلب شد و گفت: ما اعتقاد داريم كه تو وصى پيامبرى و خدا پس از پيامبر، پيامبرى نمىفرستد و فرمان بردارى از تو بر ما در حكم فرمان بردارى از پيامبر است. على پذيرفت و به جهود گفت: خدا در زندگانى پيامبر مرا در هفت جاى آزمايش كرد (اين را بىخودستايى مىگويم).
نخستين بار يا مقام اول چون خدا به پيامبر، وحى فرستاد و پيامبرى بر وى ثابت شد. من جوان نو رسيدهيى بودم و در خدمت او به سر مىبردم و گفتههاى وى را انجام مىدادم. پيامبر به خرد و كلان دودمان عبد المطلب پيشنهاد كرد كه خداى را يگانه دانند و وى را فرستاده او ليك همگان از او نپذيرفتند بلكه ترك معاشرت با او گفتند، بيشتر مردمان نيز از او كناره گرفتند. من تنها از روى اعتقاد گفتههاى وى را پذيرفتم و شك و ترديدى نداشتم سه سال بر اين اعتقاد با پيامبر بودم در روى زمين جز من و خديجه همسر وى كسى نبود كه نماز گزارد و به پيامبر اعتقاد داشته باشد. از مسلمانانى كه گرد وى بودند پرسيد آيا چنين نيست؟. همه گفته آرى چنين است.
مقام دوم- اى برادر جهود- قريش همه براى كشتن و نابود كردن وى انديشه مىكردند، آخر تصميم ايشان بر اين شد كه در مشورتى كه كرده بودند و ديو نفرين شده (بنمايش مردى يك چشم از بنى ثقيف با ايشان شركت كرد) همه همداستان شدند كه هر دستهيى از قريش مرد دلاورى را نماينده خود كنند، آنگاه هر كدام از ايشان شمشيرى بردارد و هنگامى كه پيامبر در جامه خواب خود خفته بر سر وى ريزند و ناگاه دسته جمعى خون او بريزند و چون كشته شد ناگريز هر قبيلهيى از قريش به جانب دارى از نماينده خود قيام كند به اين تدبير خون وى هدر شود. فرخ سروش پيامبر را از اتفاق قريش آگاه ساخت و دستور داد كه در فلان هنگام بيرون رود و در غار نهان گردد. پيامبر مرا نزد خويش خواند و اين راز را با من گفت و گفت در بستر او بخسبم به جاى او من پذيرفتم كه به جاى او كشته شوم. پيامبر خود برفت و من در بستر وى خفتم، دلاوران قريش ناگاه در رسيدند و چون در سرايى كه بودم با ايشان رو به روى شدم شمشير بر ايشان كشيدم و از خود دفاع كردم. آنگاه به ياران خود گفت: آيا چنين نبود؟
همه تصديق كردند.
مقام سوم- اى برادر جهود دو پسر ربيعه و پسر عتبه از دلاوران قريش بودند در روز جنگ بدر به ميدان آمدند و مبارز خواستند هيچ كس پاسخ ايشان نداد، پيامبر مرا و دو همدستم: حمزه و عبيده مقابل ايشان فرستاد من از دو يار خود خردتر بودم و در نبرد دلاوران اندك تجربه، خدا به دست من وليد و شيبه را كشت و بسيارى از دلاوران ديگر قريش را آن روز كشتم و از همه همكاران خود بيشتر كشتم و اسير گرفتم. پسر عم من عبيدة بن حادث در اين روز كشته شد. پس به ياران خود گفت چنين نيست؟