یادداشتهای استاد ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٣ - اخلاق مارکسیستی
یادداشتهای استاد مطهری، ج ١١، ص: ٣١٢
مارکسیسم) [١] و به قول مارکس یک موجود ژنریک (موجود نوعی) است. فرد هنگامی حد کمال موجودیت خود را تحقق میبخشد که خویشتن را با مجموعه وفق دهد. (پس آزادی در حد وفق دادن خود با مجموعه و کمال یافتن، و وفق ندادن و نابود شدن است) ... لکن چگونه میتوان به مجموع و کل آگاهی یافت؟ چگونه میتوان به شناخت مسیر تاریخ نائل آمد؟ با متعهد شدن در آن، نه اینکه از کناره نظاره کردن.
پس، از نظر مارکسیسم، آزادی عبارت است از آگاهی به ضرورت و جبر تاریخ و به مسیر جمعیای که انسان (خود به خود) به سوی آن کشانیده میشود، و آگاهی هم از طریق تعهد عملی صورت میگیرد و نه از راه دیگر. علیهذا مثل اینکه لااقل در حد متعهد شدن و متعهد نشدن در عمل برای آگاهی و در حد وفق دادن خود با مجموعه و وفق ندادن، شاید مارکس قائل به آزادی برای انسان باشد.
ولی آنطور که ما در بحثهای مارکسیسم تحقیق کردهایم، همه اشتباه مارکس که به یک جبر تاریخی کور خارج از اختیار انسان قائل است و ابزار تولید را- که ساخته انسان و اختیار اوست- چیزی نظیر آب رودخانه قوی غیر قابل مقاومت- که نیروی خود را از طبیعت گرفته نه از انسان و ساخته طبیعت است نه انسان- میداند، همان است که جبر بالاختیار را درک نکرده است. بسیار فرق است میان چیزی که انسانها یعنی همه انسانها چه بخواهند و چه نخواهند صورت میگیرد، مثل حرکت زمین به دور خود و به دور خورشید، و چیزی که چون انسانها میخواهند قطعی شده. در صورت دوم فقط خواست فرد در مقابل خواست اجتماع بلا اثر است و خواست اجتماع حکم آن نیروی آب را دارد. پس در واقع مارکسیسم مسئله آزادی را که شرط اساسی اخلاق دستوری است نتوانسته حل کند.
[١] [عبارات داخل پرانتز از استاد شهید است.]