مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٥٧ - سؤالاتی راجع به عنصر سوم « ذره بی انتها »
- این ایراد وارد است. اما فرمودند که ما دنبال چیزهایی هستیم و وقتی به آنها میرسیم میبینیم آنها را نمیخواستهایم، پس این دلیل بر آن است که تظاهر و تجلی آرزوها چیزی است و واقعیتشان یک چیز دیگر است، که از آن هم نتیجه گرفتهاند؛ در حالی که این طور نیست. ما یک چیزهایی را میخواهیم و طلب و آرزو میکنیم و به آنها هم میرسیم و میدانیم همان است، بعد خسته میشویم. یعنی برای انسان لذت و الم عادی میشود و این شاید یکی از رمزهای خلقت است که اگر انسان دردش ابدی و به همان شدت میماند و لذتش هم همینطور، قابل بقا نبود و یک مصیبت کافی بود تا او را از بین ببرد؛ یعنی همان قدر که در وهله اولِ ورود یک مصیبت متأثر و ناراحت میشد، اگر میخواست الی الابد در همان حالت بماند، از بین میرفت. انسان این خاصیت را دارد که در مقابل لذائذ و المها وضعش عادی میشود، خسته میشود و چون خسته میشود دیگر لذت نمیبرد، نه اینکه بعد که رسیده دیده این آن چیزی که میخواسته نیست. اتفاقا گاهی به آن میرسد و میبیند خیلی بیش از آن چیزی که فکر میکرده لذت دارد. آن ایرادی هم که به بهشت میکنند وارد است، منتها جوابهای دیگری دارد؛ همان طور که فرمودید بهشت، نوع لذائذش به کلی فرق میکند.
استاد: در مورد ایرادها یا سؤالهای ایشان، من هم باید بگویم حرفهای ایشان را درست نفهمیدم [١]! مسأله اوّلی که ایشان طرح کردند این است که میگویند اینها فرضیه است؛ یعنی به اصطلاح یک سوءظنی دارند (قهرا این سوءظن به آقای مهندس بازرگان هم هست) که چون یک مفروضاتی در دین و مذهب هست، امثال ما میخواهیم توجیه کنیم و ناچار میآییم این حرف را میزنیم و الّا از جنبه علمی ثابت نیست.
من عرض میکنم مقصود شما از «جنبه علمی» چیست؟ اولا ضرورتی ندارد که هرچیزی اول از جنبه علمی ثابت باشد؛ به این معنا که اول علما قبول کرده باشند تا بعد ما به پیروی از آنها قبول کنیم. اگر یک استدلالی از نوع همان استدلالهایی باشد که علما در جاهای دیگر میکنند و ما در اینجا استدلال کنیم، باز شما میگویید قبول نیست؟ اصلا علم چطور میتواند وجود قوه (به معنای نیرو) را اثبات کند؟ مگر خود نیرو اساسا یک فرضیه نیست؟ آیا شما نیرو را به عنوان یک پدیده جدا از ماده میتوانید بررسی کنید و مثلا آن را از ماده جدا کنید، بعد تجزیهاش کنید و زیر
[١]. [خنده حضار!] گفتهاند مرحوم حاج شیخ عبدالکریم میآمد درس؛ آمد خیابان را قطع کند، یک آدمی رسید وشروع کرد یک خواب خیلی مفصلی را در فضیلت ایشان برای ایشان نقل کردن. حاج شیخ هم فهمید که این آدم کلّاشی است و پول میخواهد. حرفهایش را خوب گوش کرد و وقتی به آخرش رسید که حالا منتظر بود آقا دست در جیب ببرد و یک پولی به او بدهد، آقا گفت انشاءاللَّه من هم یک خوابی برای تو ببینم!