مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٢ - بیان علامه طباطبائی ( ره )
یکی از رفقای ما که الآن هست و من بسیار به او ارادت دارم [١] خیلی از این جور جریانها دارد. یک وقتی قضیهای نقل میکرد، گفت که من در کاظمین بودم، بچهای داشتم (بچهاش را نشان میداد، حالا تقریبا هفده ساله است)، این بچه دو سه ساله بود و به هر صورت بچهای بود که غذاخور بود. او تب داشت. وقتی من بچه را میبردم پیش طبیب او خیلی بهانه میگرفت، خربزه میخواست و ممنوع بود که خربزه بخورد. از بس که بهانه گرفت مرا ذلّه کرد. محکم زدم پشت دستش. بعد که زدم، دیدم یک حالت تیرگی سخت و عجیبی در من پیدا شد، که خودم هم فهمیدم که به علت زدن پشت دست این بچه بوده [٢]. بعد خودم را ملامت کردم که آخر این که بچه است، این که نمیفهمد که حالا مریض است و برایش خربزه خوب نیست، این که دیگر مجازات نمیخواست. حالتم همین جور خیلی سیاه و کدر بود و اتفاقا از روی جسر میگذشتیم. تازه تلویزیون آورده بودند (و این شخص سال اول دانشگاه هم رفته، بعد از این بود که آمد قم و تحصیل کرد و حالا تحصیلات قدیمهاش البته خیلی خوب است). من از دور نگاه کردم دیدم مردم دور تلویزیون جمع شدهاند و این فکر برایم پیدا شد که بشر و قدرت بشر را ببین که به کجا رسیده که یک نفر در نقطهای دارد حرف میزند و در جای دیگر دستگاهی دارد نشان میدهد.
قضیه گذشت. ما با همین حالت سیاه و کدر خودمان رفتیم پیش طبیب و نسخه گرفتیم، تا رفتم کربلا. این حالت برای من بود. روزی من رفتم حرم متوسل بشوم. اینقدر تیره و تاریک بودم که اصلا دیدم حالت حرم رفتن هم ندارم. در صحن نشستم. پیش از ظهر بود. نیم ساعتی نشستم و یک وقت دیدم مثل اینکه هوا ابر باشد بعد ابرها عقب برود، حالم باز شد. وقتی باز شد رفتم به حرم مشرف شدم و بعد رفتم خانه. هنگام عصر یک نفر (که او را میشناخت و به او معتقد بود و میگفت در بغداد کاسبی میکند) با ماشین خودش به کربلا آمد و به من گفت تو امروز پیش از ظهر چرا اینقدر حالت بد بود، چرا اینقدر مکدّر بودی؟ من در آنجا چون دیدم تو خیلی مکدّر هستی رفتم حرم کاظمین متوسل شدم که خداوند این حالت کدورت را از تو برطرف کند [٣]. بعد من آنجا گفتم سبحان اللَّه، من در روی جسر بغداد تعجبم از این بود که این بشر به کجا رسیده است که یک بشری در یک جایی ایستاده و حرف میزند و عکس و صدایش در نقطه دیگری منعکس میشود.
این که از آن مهمتر است که من در صحن کربلا نشستهام و در حالی که مکدّر هستم یک آدم عادی بدون اسباب و ابزار و وسائل در بغداد مرا این جور میبیند و حالت من را این جور شهود میکند، بعد میرود و موجبات رفعش را فراهم میکند.
[١]
. اسمش را نمیبرم چون مسلّم میدانم خودش راضی نیست.
[٢]. این قضیه در وقتی بوده که این مرد وارد همین حرفها بوده، هنوز هم وارد است.[٣]. من شک ندارم که چنین قضیهای واقع شده.